تارزان از حيوانات جنگل ميپرسد، «من نه زرافهام، نه فيلام و نه ميمون. پس من كيام؟ شايد من هيچ چيز نيستم.» پرسش اين است: چه گونه چنين پرسشي سراغ ما ميآيد؟ پرسش با آمادگي ذهني سراغ ما ميآيد.
كودك در مراحل زباني خود پرسشهاي خودش را توليد ميكند. در مرحلهي ابتدايي كودك ميپرسد من از كجا آمدهام؟ و پاسخِ پدر كه تو را از بيمارستان آوردهايم تا مدتي او را قانع ميكند. در مرحلهي ديگر ميپرسد، چرا مادر گاهي نماز ميخواند و گاهي نه؟ چرا مادر بايد بزايد و نه پدر؟ و چرا مادر بايد چادر سر كند و نه پدر؟ اين پرسشها غالبا با برگشت به جوابهاي آماده شده پاسخ داده ميشود. او با اين بستههاي آماده هرگز قادر نخواهد بود با پرسشهاي خود كنار بيايد. پرسش را دوباره طرح كنيم: كي از یک کودك چنين چيزهايي ميشنويم؟ يا اين كه، كي انتظار چنين چيزهايي از او داريم؟
شگفتي ما از كنجكاويهاي كودكان چيزي بر آنها نميافزايد. حتا بيش از اين، پاسخهاي آماده شده و قطعي ما نيز سرچشمهي آنها را خشك ميكند: پرسشهاي آماده براي پاسخهاي آماده يا اين كه، پاسخهاي آمادهاي كه پرسشهاي خودش را ميطلبد.
برگرديم به اين پرسش: من كيام. اين پرسش با زمينههاي قياسي گونهاي تشخص و فرديت بخشيدن به وجود فيزيكي است. در جامعهاي گاه پرسشي از اين گونه در قياس با ديگر جوامع توليد ميشود: جامعهي ما چه گونه جامعهايست؟ مثلا اين كه، سنتي يا مدرن است يا اين كه رفاه اقتصادي آن چه گونه است و فرهنگ آن رشد يابنده است و غيره. بيشتر مواقع حتا پرسشها نيز آماده شده از فرهنگهاي ديگر جوامع براي ما منتقل ميشود. بنابر اين، در توليد آن هيچ نقشي نداريم و آمادگي پاسخ به آن نيز براي ما موجود نيست. هر پاسخي، به همان جوابهاي حي و حاضر و احتمالا با رنگي متنوع برگشت میخورد.
كوري ميپرسد، تفاوت رنگ قرمز با سبزِ سير چيست؟ ما از اين پرسش گيج ميشويم نه شگفتزده. كودك خردسالي ميپرسد، چرا ذرهي نوترون بدون بار الكتريكيست؟ اگر در فضاي واقعي چنين چيزي را بشنويم تفاهم ما با اينان دشوار خواهد بود: برای اولی- «چه چيزي از قرمز تو كلهي توست؟» و برای دومی- «مفهوم نوترون نزد تو چه گونه چيزيست؟» هم چنان كه صداي دولفينها را نميتوانیم بشنويم، از بيان يا تصوير قرمز يك كور مادرزاد هم چيزي دستگيرمان نميشود.
ولي او چه گونه رنگ قرمز را كه مشترك بين آدمهاي بيناست به كاربرد؟ هم چنين سبزِ سير و دشوارتر از آن، تفاوت اين دو؟ شايد چون يك طوطي سخنگو.
اصلا دغدغهي اينان براي پرسيدن چيست؟ از كودكي پرسيده ميشود چرا اشيا به زمين ميافتند، پاسخ او چه خواهد بود؟ آيا خواهد گفت «براي اين كه...»؟ يا اين كه خواهد گفت «نميدانم»؟ هيچ كدام! او در برابر اين پرسش گيج خواهد بود. اگر بگويد «نميدانم» پاسخ خيلي مهمي داده است. دانستن «نميدانم» پيشرفت بزرگيست. درك ما از واژهي «نميدانم» زماني شكل ميگيرد كه به دسته بنديهاي علمي دست مييابيم. پس در «نميدانم» چندي «ميدانم» نهفته است و اين بسي غرور براي ما ميآفريند. همان كه ما بزرگترها گاه با گفتن «نميدانم» توانايي دانش و هنرمان را نشان ميدهيم.
از كسي ميپرسيم اين صداي چيست؟ ميگويد: پنكه...، خودرو...، زن همسايه... و غيره. اما كودك كه پنكه را هنوز تجربه نكرده است صدايش را از كجا ميفهمد؟ اين پرسش بهتر است از چه كسي پرسيده شود: صداي ناهنجار خودروي من از چيست؟ از يك مكانيك يا دندان پزشك. رهبر اركستر صداي سازي را كه خارج ميزند بهتر ميشنود. اگر شنيدنِ صرف چندان مهم باشد بايست كسي كه موسيقي آذري شنيده حتما از موسيقي كلاسيك نيز چيزي فهميده باشد. اگر سواد اساس دانستن باشد، متون ادبي دشوار بايد هم چون خبر يكي باشد.
بخش بزرگي از پاسخ در خودِ پرسنده وجود دارد و بايد به خود او سپره شود. حتا در اين ميان، هيچ دايرهالمعارف و فرهنگ نامهي فلسفي توانايي پاسخ به او را نخواهد داشت. چرا كه، او هنوز در پيچ و خم دالانهاي هزار توي علایم (كه ما ناماش را پرسش گذاشتهايم) گير كرده و زماني سپري خواهد شد تا از چندوچون آن رها شود. مجموعهي فرهنگ و دانش جامعهي او بر اين پرسش چيرهاش خواهد ساخت. تاريخ علم نشان دهندهي اين است كه پرسشها و دغدغههايي كه از درون جهيدهاند با ارزشتر بودهاند.
من كيام، در فيلمها با تصادف ماشيناش و با دچار شدن به فراموشي به سراغ او ميآيد. درصد فراموشي او باید روی پرسشهایاش هم اثر بگذارد. كسي كه به فراموشي دچار شده هم چون كوري نيست كه سپس كور شده است. اين كور از رنگ سبز و قرمز هنوز تصوري دارد، گرچه رفته رفته از ذهن او زدوده خواهد شد. ولي فراموش كننده بايد بخشي از زندگي خود را به ياد آورد تا با ايستادن روي آن بخش ديگر زندگياش را بجويد. تارزان كه در جنگل رشد يافته، توانهاي انساني او را از حيوانات جدا ميكند. تواناييهايي در خود دارد كه در ديگر حيوانات نيست. مواردي كه مثلا هم چون ميمون نميتواند بجهد.
من كيام. چيستي از فرهنگِ خود، لازمهاش اين است كه شناختي هر چند منحصر به فرد از فرهنگاش داشته باشد. نه هم چون كور مادرزاد كه از اشيا تصوري غير از ما دارد. پرسشهاي او داراي اهميتي از گونهي خودشان دارد. او ميتواند در بارهي دغدغهي خود با هم نوعان خود سخن بگويد و از يافتههاي خود نشاني بدهد. ولي دغدغههاي او و توليد پرسش از مشاهداتاش كمي مسخره به نظر خواهد رسيد. پس هر پرسش بسته به ساختار شخصي و اجتماعي توليد ميشود. رفتارهاي فيلسوفان بزرگ گذشته هرگز تكرار شونده نيستند. شاعران و نقاشان مشهور در زمان خود قابليت زندگي داشتند ولي تكرار زندگي آنان هرگز بناي دغدغه و شور هنري را در پي نخواهد داشت. پرسيدن اين كه چرا سيب به زمين ميافتد همان اندازه احمقانه است كه از سبک سنایی یا شهریار پیروی کنیم.
من كيام، پرسشي از درون جوشيدنيست نه از بن فلسفي. فكر اين كه يك فيلسوف بهتر از ديگران ميپرسد بايد از سر رها كرد. درونگرايي كه يك فرد عادي دارد يا دغدغهاي كه فيلسوف يا يك دانشمند دارد متفاوت است. دانشمند دغدغهي پاسخ به پرسشهايي را در سر دارد كه در كشوي کار او موجودند و پرسشهاي تازهي او مربوط به اين پروندههاست. به استناد تاريخ ما تنها يك پرسش اساسي و بينان كن در طول زندگي خود توليد ميكنيم و بقيهي آن در حولوحوش آن ميگردد. بيشترين كار دانشمندان و فيلسوفان غالبا در پرورش اين گونه پرسشهاست نه در مقام پاسخگويي به آنها. چرا كه هر دغدغهاي منحصر به فرد است و بنابر اين خود او بيشترين موفقيت را در كسب پاسخ آن دارد.
من كيام: چيزي بايد او را به خود مشغول كند و در اين گيرودار چيزي عجيب رخ نشان ميدهد ولي هنوز تصوري از چندوچون آن در دست ندارد. آشكار نيست كه اين يك توهم است، خل بازيست يا بن مايهي فلسفي دارد. براي رسيدن به اين صورت مسأله با صداي بلند با خود سخن ميگويد. احتمال اين كه كسي را بيابد كه با درد دروني او (كه ما ميگوييم پرسش) هم نوا گردد در جامعهي ما خيلي كم است و خاموشي آن زياد. روشنفكران ما همواره با پاسخهاي آماده و سرراستي درگيرند كه به حرفهي نان آوريشان بدل گشته است. درك و شعوري كه چنين در چنبرهي پاسخهاي آماده گير دارد به يك چارچوب ايدئولوژي مانند است و اين روشنفكر كسي را لازم دارد كه نجاتاش دهد. همهي فلسفهي ما تواناش در به هم ريختن بنياد انديشه و جوششهاي روانيست.
من كيام. از گونهي پرسشهاي خطرناك و با ريسك بلند است. از گونهي پرسشهايي كه صمد بهرنگي بر دهان ماهي سياه كوچولو گذاشت. او از آن كساني بود كه با استوار شدن بر فرهنگ خود- چه ايراني و چه آذري- دست به توليد پرسشهاي خود كرد. «من كيام» فرهنگ خود را زير و رو ميكند، زماني كه به يافتههايي نو ميرسد. خانوادهي خود را سخت بيرمق ميبيند زماني كه نگاه او از توان آن بيرون ميجهد. اين خطر او را از ناحيهي پرهيزگاران آسيبپذير ميكند. كساني كه به روال هميشگي زندگي ميكنند و بر قاعدههاي چندين ساله استوارند.
«نوآوري» تنها در واژهنامهها ديده ميشود و از آن هيچ تصوري فراهم نشده است، نه در هنر و نه در فلسفه. «من كيام» براي توليد آثارش بايد بتواند چيزي سفتوسخت را بشكند. هزينهي انرژي براي توليد آثار در جوامعي هم چون ما بيشترين است. براي فرار از گرانش فرهنگي جامعهي موجود شتاب بسيار بيشتري لازم است. رها شدن از قاعدههاي زنجيري و چندين ساله تپش قلبي زيادي نياز دارد.
من كيام، از آن گونه پرسشهاييست كه نفس گير است. نگاه از ميان آن همه تنوع و دستور العمل به خود برميگردد. تيماري خودش را ميكند. معنايي كه ميآفريند نگاهاش را رنگهاي خاكستري برميگيرد و همه چيز را هم چون عصاي جادويي رنگين ميكند. «من كيام» رنگي به پديده ميدهد كه چون قوس و قزح زيباييها را فراهم ميآورد. هر چیز در راستای پرسشهایاش معنادار میشود.
من كيام، به نامها و واژهها نيست. تكيه بر واژهها و استعارات رايج در جامعه كمكي به پاسخ آن نميكند. هويت و تشخص با نامها و نشانهها تمام نميشود. اين هويت موجب توليد برخي نامها و واژههاي نو ميشود يا اين كه نامهايي كه كاربردي نو و دوباره مييابد. «حيدر بابا» ناميست كه درون شهريار را ميكاود تا زبان حالي براي گفتارهاي بيبياناش بيافريند. تارزان اگر زرافه نيست ميتواند موجودي با نام الف باشد اما، آيا قضيه حل شده است؟ او عبارت است از رفتارها، موقعيت فيزيكي- بدني، انباشتههاي ذهني، موقعيت اجتماعي و توانهاي گفتاري. او آغاز به سخن ميكند تا اين مجموعه را گرد هم آورد. واژهها، نامها و نشانهها در راستاي گفتار او چيده ميشود تا بيان او را نظم بخشد. همه چيز را با همه چيز ميتوان نشان داد و اگر بناست به اندك گفتار كفايت شود، بخشي از آن چه را كه نظم مييابد به گفتار ميخزد و بقيه در اثري ديگر فراهم خواهد آمد. چيدن پرسشهاي انبوه فلسفي و غيره او را در وادي توهم گرفتار خواهد ساخت. اين تنها نشان دهندهي اين است كه هيچ علاقهاي به موضوع خود ندارد.
من كيام. درختي كه از ميان انبوه درختان جنگل خودنمايي ميكند. چرا عكاس در پي شكار تك درخت خود را خسته ميكند؟ ويژگي من كدام است كه مرا از گردن زرافه و جهش ميمون جدا ميكند؟ اين پرسش «خود» را جدا و سپس دوباره در ميان مردم طرح ميكند. فرآيندي كه پرسش ميپيمايد كاملا شخصيست ولي پاسخِ آن به بيان هنري يا فلسفي، گفتاري منظم و قابل دسترس براي ديگران میآفريند: «يكي خط نبشتي كه هم خود خواندي و خلق و آن خط نبشتي كه خود خواندي و نه خلق و ديگري خط نبشتي كه نه خود خواندي و نه خلق، آن خط سوم منام». «خط سوم» واژهاي مفهوميست براي كساني كه بتوانند گفتار خود را به گونهاي ديگر بنويسند و نه اين كه همه خود را خط سوم بدانند. اين اصطلاح فقط از آنِ شمس تبريز است و بس. تكرار آن جز اشاره به آن فضاي انديشگي نيست. يعني اين كه كل فرآيند تحول شمس گونه را به اختصار بيان كنيم.
من كيام، تكرار نميكند. آواز او آهنگي نو و ريتمي ديگر ولي قابل فهم دارد. رگههاي پاسخ او از كليد واژهها و ضرباهنگهاي گفتارش آشكار ميشود. پاسخي كوتاه و مختصر از او انتظار نميرود. هم چون جويبار زندگي پستي و بلنديهاي خودش را دارد. آيا از گفتار او من به همهي تواناييهاي او پي خواهم برد؟ رگههايي كه هم چون الماس در بين همهي زشتيها و زيباييهايش خواهد درخشيد. ريتم او زندگيوار پستي و بلندي دارد و از يكنواختي هم چون تكرار پرهيز ميكند. دشتي كه به تپهاي ميانجامد. او گذشته را ميشناسد و بر آن چيره ميشود و بر آن بلندي رقص خود را ميكند.
خليل غلامي
موضوع اساسی اين نوشته بررسی گزارههای ارزشی از قبيل نيکی و بدی است که گاه هم چون مفاهيمی منطقی استفاده میشود. زمانی میتوان در گزارهای منطقی از اين گونه واژهها استفاده کرد که زمينهی اصلی موضوع روشن شود و هدف يا سرانجام آن آشکار شود. هر کاربرد واژه ما را به سرانجامی گوناگون و گاه مخالف هم میکشاند و اين نه به استدلال که به نوع استفادهی ما از واژههای کلی (انتزاعی) بسته است.
مفهوم دو واژهی «بینهايت» و «هيچ» با درجهی بالايي مربوط به انتزاع ذهن هستند. اين دو واژه در رياضيات تعريف خوبی دارد. برای کاربرد بینهايت در يک گزاره میتوان از اين جمله استفاده کرد: در يک پاره خط، بینهايت نقطه وجود دارد. اين در حالی است که طول پاره خط اگر چه يک متر يا يک کيلومتر باشد، فرقی در کاربرد بینهايت در گزاره ندارد. و برای کاربرد واژهی «هيچ»: در فضای اقليدسی بين دو پاره خط موازی هيچ نقطهی تقاطعی وجود ندارد. و اين در حالی است که در فضای اقليدسی که درجهی انتزاع آن کمتر از فضای اقليدسی است، کاربرد واژهی هيچ حکم قطعی ندارد. يعنی امکان دارد که در فضای غيراقليدسی دو خط موازی در جايي هم ديگر را قطع کنند. میبينيم که واژهی «امکان» فضای انتزاعی رياضی را پس میزند. در فضای امکان، هم واژهی هيچ و هم واژهی بینهايت کاربرد قطعی خود را از دست میدهند. اين دو واژه، صرفا در بازیهای زبانی کاربرد ويژهی خود را میيابند. مثلا اين که «بینهايت ستاره بالای سرِ ما وجود دارد»، شايد از سوی يک اخترشناس قابل دفاع نباشد. يا اين که «هيچ باطلی پايدار نمیماند».
اگر خداوند يک رياضیدان بود، هستی میتوانست بر مبنای صفر و يک بنا گردد. در اين صورت، همه چيز از هم مستقل و منظم بودند و واژهها جای گاه دقيقتر و متناسبتری داشتند. هر موضوعی، يا با هم مرتبط بود و يا نبود و هر واژهای يا مابه ازای خارجی داشت يا نداشت. انسان يا درستکار بود يا بدکار. در نتيجه خوب و بد درست در برابر هم بودند.
در فضای کنونی (امکان) از يک شخص درست کار میتوان کار بد هم ديد و برعکس. احکام ايدئولوگها و به ويژه حکومت ايدئولوژيکی بسيار شبيه فضای صفر و يک هستند: يک فرد يا بايد تبعيت کند و يا بايد طرد و مجازات شود. او يا دوست است يا دشمن. اين احکام به اندازهی قضايای رياضی قطعی و محکم هستند.
در امور مذهبی لزوما چنين نيست. بين نيکی و بدی فضای بیشماری وجود دارد، چندان که بين صفر و يک رشتهای از اعداد وجود دارد.
گاه واژهی نيک به جای درست و واژهی بد به جای نادرست استفاده میشود. واژههای نيک و بد در امور اخلاقی و واژههای درست و نادرست در امور مديريتی و به طور دقيقتر در گزارههای رياضی به کار میرود.
در امر اخلاقی، برای تنظيم نتيجهی کار انسانها بر اساس ايدئولوژیها و مکاتب مذهبی قضاوت میشود. هر شخص بنا بر اصول حاکم بايد اموری را که بد شمرده میشوند و دقيقا مشخص شدهاند، برحذر باشد. او مستحق کيفر است اگر نخواهد اين امور را محترم شمرد. او بايد دوستاش را دوست بدارد و به کسی آزار نرساند و دروغ هم نگويد. ولی اگر دروغ بگويد و يا دوستاش را آزار دهد، اتفاقی نخواهد افتاد غير از اين که بايد منتظر کيفر آن دنيا باشد.
در مديريت اجتماع يا سازمان شخص بنا بر اصولی که برای پيش رفت سازمان يا اجتماع لازم است بايد دروغ نگويد و برخلاف مبانی مديريت رفتار نکند. در غير اين صورت، تمام تلاشها برای ادامه کار سازمان يا اجتماع به هم خواهد ريخت. اين جمله از ميلتون فريدمن (اقتصاددان) رساست که: «در دراز مدت هيچ کس نمیتواند با دروغ گويي پول دربياورد».
بنا بر اين، دروغ گفتن خلاف واقعيت نيست بل که خلاف اصول و مبانی مديريتی است و ربطی به واقعيت ندارد. دروغ گويي قابل اثبات نيست، چنان که راست گويي قابل اثبات نيست. دروغ گو، گرچه در برابر وجدان خود آسوده نيست ولی اين در موارد بسيار ساده و شرايط شفاف اتفاق میافتد. در موارد خيلی زياد، او قادر نيست که متوجه دروغ خود شود. در واقع، از اين جهت که دروغ گويي انتزاع از واقعيت است، همانند راست گويي است پس، هيچ سنجهای برای تطبيق دروغ با واقعيت نداريم مگر تأکيد بيش از حد به واژههای زبانی.
دروغ گفتن خود پديدهای اجتماعی است که به عنوان يک واقعيت جامعه شناسی و روان شناسی در نظر گرفته میشود. نقطهی مقابل دروغ نه حقيقت است و نه واقعيت، نقطهی مقابل دروغ تنها «درست» است که تعبيری منطقی دارد. ولی حقيقت تعبيری هستی شناسی و متافيزيکی دارد.
با بررسی دو واژهی هيچ و بینهايت، آيا میتوان گفت متضاد هم ديگر هستند؟ برخی نور و تاريکی را در برابر هم میپندارند و حال آن که اين دو مفهوم از دل هم برمیخيزند. در يک فضای به حد کافی ساده شده و مجرد، میتوان بد را به تاريکی و نيک را به روشنايي تعبير کرد ولی، به همان صورتی که روشنايي از تاريکی زاده میشود و ماه فروردين از دی، به همان صورت نيز نيکی از بدی زاده میشود و بدی از نيکی.
تا نباشد راست کی باشد دروغ / آن دروغ از راست میگيرد فروغ (مولوی)
اگر دروغ را بخواهيم با واقعيت بسنجيم، دروغ گفتن امکان پذير نخواهد بود. کسی قادر به دروغ گفتن است که به تمام جوانب واقعيت مسلط باشد. فرض کنيد که کسی ادعا کند سيارکی بزرگ به سوی زمين در حرکت است. گزارهای کلی هم چون «آيا او دروغ میگويد؟» پرسشی شتاب زده و غيرعلمیست. اگر اين سخن ده قرن پيش گفته میشد هرگز نمیشد دروغ گويي او را ثابت کرد و چه بسا به آتش افکنده میشد. فقط از اين جهت که کسی نمیتوانست حرف او را بفهمد، دروغ گو پنداشته میشد. بنا بر اين برخی ادعاها در شرايط زمان و مکان میتواند دروغ و خلاف واقعيت پنداشته شود. کسی میتواند به دروغ گويي موفق شود که اصل موضوع را مطلقا بداند.
دروغ گفتن از نظر زبان شناسی يک قدرت به حساب میآيد. چرا که هم چون رياضيات يک درجهی انتزاعی از واقعيت را داراست. از اين رو، شعر، نقاشی و تا حدودی عکاسی دروغ هستند. همهی اينها که شامل هنراند، چندان ارتباطی با واقعيت خارجی ندارند. خواب، افسانه و رويا همگی دروغهايي هستند که با توجه به نياز زمان و شرايط روانی- اجتماعی پديدار میشوند. اما، چه کسی میتواند بشر را به اين گونه دروغ گويي متهم کند؟ بسته به درجهی اهميتی که دو حوزهی هنر و واقعيت جهان بيرون برای انسان پيدا میکند، طرفداری از هر کدام ادامه دارد.
واژهی دروغ در رياضيات تعريف دقيق و معتبری دارد که هر گزاره بنا بر قضايای منطقی يا نادرست است و يا درست. ولی قاضی نمیتواند شخصی را بر اساس قضايای منطقی محکوم کند. او بر اساس شواهد و اسناد فقط ادعا میکند که اين شخص برخلاف قانون عمل کرده و به معنی اين نيست که او فرد بدی است.
مفاهيم «درست و نادرست» و «نيک و بد» مفاهيمی هستند که هر دو ما را به فرجام امور راهنمايي میکنند. مفهوم درست و نادرست از آن جهت که از عوامل منطقی به شمار میروند تعريف عقلانی از آنها وجود دارد. 3 + 2 = 4 يک گزارهی نادرست است ولی هيچ کس به خاطر اين امر نادرست کيفر نخواهد شد. نيز در يک سازمان، مدارهای منطقی مديريتی با يک تحليل يا درستاند يا نادرست. مفهوم نيک و بد که گزارههای ارزشی را شامل میشوند، تعريف دقيق از آن وجود ندارد ولی با اين حال، از ارزش مفاهيم متافيزيکی نمیکاهد.
در امور اخلاقی، تشخيص نيک و بد به اين آسانی به دست نمیآيد. يک امر اخلاقی لزوما نيک يا بد نيست. در حالت کلی، هيچ ضرورتی در امور اخلاقی مشاهده نمیشود غير از تشخيصهای فردی. کار نيک بدون ارجاع به فرجام هم نيک است. صرف انگيزهی کردار نيک خود موضوع مهمی است؛ اگر به نتيجهی منطقی و سرانجام نيک هم ختم شود چه نيکوتر. پاسخ ما به يک امر اخلاقی قطعا متفاوتتر از پاسخ ما به يک گزارهی عقلی و منطقیست.
خانم جون رابينسون اقتصاددان انگليسی در کتاب «فلسفهی اقتصاد» انتقادی دارد بر گفتهی شيلر که: «اگر خدا وجود نداشته باشد همه چيز مجاز است.» میگويد آيا يک انگليسی بیاعتقاد و خدا نشناس معتقد خواهد شد که رانندگی از سمت خلاف مشکلی ندارد؟ يا اين که حقوق و دستمزد کارکنان خود را نپردازد؟ «بيشتر کسانی که اصول اخلاقی را از طريق مذهب آموختهاند حقيقتا اعتقاد دارند هيچ انگيزهی ديگری برای عمل به کار درست وجود ندارد، مگر اجتناب از خشم و غضب الهی.» در اين سخن مفهوم «کار درست» دقيقا تعبيری است که پيش از اين استفاده کرديم. درست بودن کاری بسته به پيش فرضها و اهداف مديريتی يا مهندسی اجتماع است. اگر نتيجهی به دست آمده مطابق برنامه نبود، اين پيش فرضها دست خوش تغيير و اصلاح میشوند. اشتباه رايج دامنگير خانم رابينسون هم شده است که انگيزهی کار درست را با انگيزهی نيکی يکی فرض کرده است. عبارت شيلر بنا به خاستگاه خود تعبيری کلیتر و فراگيرتر از موارد جزيي از قبيل تخلف و سرپيچی را شامل میشود.
اگر واژههای سعادت و رستگاری را با موفقيت مقايسه کنيم، فرجام هر کدام ما را با مشکل جدی رو به رو خواهد کرد. مفاهيم سعادت و رستگاری در حوزههای فردی و اعتقادات شخصی سازگار است ولی مفهوم موفقيت با فرجامی ملموس و قابل پيش بينی همراه است. از اين رو، مفاهيمی کلی از قبيل وجدان، اخلاق، نيکی و رستگاری فرجامی نامتعين دارند. برای نمونه، اگر در برابر امر نيکی بدی ملاحظه شود هيچ نقصانی بر نيکی وارد نمیشود. اگر به گربهای کمک کنيد، انتظاری نيست که گربه به شما ادای احترام کند و چه بسا چنگ بزند. در اين صورت، شما به امر نيک شک نمیکنيد. موفقيت خود فرجام امور است و ابزارهای ويژهای نيز برای آن وجود دارد. اگر فرجام امری ميسر نشد، عقل حکم میکند که ابزارهای درستتر و قابل قبولتری برای بهبودی وضعيت انتخاب شوند. اگر شخصی که مديريت قسمتی از امور را در دست دارد تلاشی برای بهبودی وضعيت امور خود ندهد، فرجام کار از دست او بيرون خواهد شد.
کار نيک را با موفقيت نمیتوان سنجيد، شايد اين انگيزه به سرانجام نيک نرسد. از اين نظر، کار بد معنای متداول خود را از دست میدهد.
ظهور و سقوط روشن فکری معمولا با فقر اقتصادی هم زمان است، گرچه شايد علت اصلی روشن فکری محسوب نشود. در بررسی وقايع تاريخی، زمانی که تتمهی يک حرکت فرهنگی و ملی به يک حکومت سياسی ختم میشود، آن گاه عوامل روشن فکری آشکار میشود. بعد از انحطاط قدرت سياسی و اجتماعی ايران در زمان صفويه و تحولات اقتصادی و سياسی اروپا نگاهها همه به سوی اروپا خيره گشت. خيزش فرهنگی ملت که عموما بر عهدهی روشن فکران است، پس از مدتی به دليل عدم وجود نظريههای عملی و تئوريکی برای ايجاد حکومت، به دست اذهان درجهی دوم ادامه میيابد و در اين صورت، محصولات فکری متفاوتی در بازار فرهنگی عرضه میشود. حکومت ناکام و روشن فکران برجسته تعارض آشکاری را به نمايش میگذارد که روند يک حکومت پايدار را به مخاطره میاندازد. از سويي، حکومت سنتی از طرف روشن فکران زير سؤال میرود و از سوی ديگر، جایگزين لازم برای آن به دست سياستمداران سپرده میشود. اينک، حکومت نویِ جایگزين شده يک چيز کم دارد و آن حکومت عملی و نظريههای پيش برندهی آن است. رئاليسم خام و ايدهآليسم از نوع عرفانی که مدتها پيش گريبانگير روشن فکران شده بود، موجب طرح تناقض میشود.
روشن فکر ايدئولوگ که قدری از هنر مدرن و قدری از مسايل فلسفی و روانشناسی با خود دارد، روش مديريتی را نيز هم چون کالای فکری و عرفانی به پيش میبرد. انتقاداتی که بر حکومت در عرصهی سياست میگيرد فقدان يک نظريهی منسجم و عملی را آشکار میکند. عدم توفيق در تشکيل حکومت فراگير مربوط میشود به ديدگاهها و مبانی نظری پراکنده و درهم و برهم آنان که اطلاعات خود را از دستاوردهای درجهی دو و صوریِ فرنگ به دست آوردهاند. مسايل سنتی به دليل کهنه و فرسوده شدن باطل شده و مدرنيسم آماده و مهيا بدون چارچوبهای محيط اجتماعی و فرهنگی جایگزين آن میشود. علت آن مربوط میشود به بیحوصلگی و عدم دقت در مبانی و تبعات مدرنيسم. مباحث مدرنيسم در مديريت با خلط آموزههای ايدئولوژيکی و ديدگاههای سنتی مربوط به بازار سرمايه چيزی معجون به دست میدهد. اين که تفکر مدرن بايد با مسايل حاد فرهنگی عجين شود سخنی نيست، ولی مبانی اين تفکر نيز میبايست به نحوی به کار گرفته شود. جمع تفکر مديريت و عرفان در مبانی هم ديگر خلل وارد میسازند. مديريت تفکری علمی و غايتگراست. يعنی نتايج هر امری در مديريت مکررا سنجيده میشود. موفقيت و عدم موفقيت در تفکر مديريتی کاربرد دارد. سود انگيزهی کافی برای فعاليتهای اقتصادی است و مديريت با زمان بندی توليد خدمات اين سود را به حداکثر میرساند. پيش بينی آينده نيز با توجه به شرايط فعلی سازمان حدس زده میشود. اين در حالی است که، در تفکر عرفانی که تفکر رايج جامعهی ماست و مجموع رفتارهای فردی ما را با يک گوشهگيری پنهان تشکيل میدهد، نه انگيزهی سود و نه نتيجه و سرانجام يک تفکر، موضوعيتی ندارد. مهندسی اجتماع با اين گوشهگيری و انزوا سازگار نيست.
به نظر میرسد دو انديشهی عقلانی و ارزشی يا عرفانی بايد روشن شود تا تداخل امور انجام نگيرد. مفاهيم «درست و نادرست» و «نيک و بد» مفاهيمی هستند که هر دو ما را به فرجام امور راهنمايي میکنند. مفهوم درست و نادرست از آن جهت که از عوامل منطقی به شمار میروند تعريف عقلانی از آنها وجود دارد. 2 + 2 = 4 يک گزارهی درست است ولی، هيچ کس به خاطر اين امر درست کيفر نخواهد ديد. مفهوم نيک و بد که گزارههای ارزشی را شامل میشوند؛ تعريف دقيق از آن وجود ندارد ولی با اين حال، از ارزش مفاهيم متافيزيکی نمیکاهد. در يک سازمان، مدارهای منطقی مديريتی با يک تحليل يا درستاند يا نادرست. بلاتکليفی در تشخيص اين دو مفهوم خللی در امر سازمان وارد میکند. هر نوع نوآوری که مدارهای مديريتی را سامان دهد، در نتيجهی انگيزهی کسب سود است و آن نيز موجب افزايش رفاه سازمان میشود.
در امور اخلاقی، تشخيص نيک و بد به اين آسانی به دست نمیآيد. يک امر اخلاقی لزوما نيک يا بد نيست. در حالت کلی، هيچ ضرورتی در امور اخلاقی مشاهده نمیشود غير از تشخيصهای فردی. کار نيک بدون ارجاع به فرجام هم نيک است. صرف انگيزهی کردار نيک خود موضوع مهمی است؛ اگر به نتيجهی منطقی و سرانجام نيک هم ختم شود چه نيکوتر خواهد بود. کسانی که در پی نيک اندوزی به سرانجامی بد میرسند، مشکلی از اين دست دارند. پاداش نيک کاریست حمايتی که برای ترويج کار نيک ترتيب داده شده است. مفاهيم بهشت و جهنم برای کسانی تدارک ديده شده است که از تشخيص کار نيک و زمان آن ناتوان هستند. در اين دورهی زمانی که دين مفهوم پاداش را طرح کرد هر کار نيکی تنها با سرانجامی نيک سنجطده میشد و از اين رو، از مفهوم پاداش مفهومی بهرهمندی و اقتصادی مراد شد.
برخورد ما با يک امر اخلاقی قطعا متفاوتتر از برخورد ما با يک گزارهی عقلی و منطقی است. روشن شدن اين دو حوزهی انديشه خلط موضوع را از بين میبرد. مولوی که میگويد: «عاشقانات نعرهی الفقر و فخری میزنند»، رواج اين انديشه نيست که برای تنظيم و سازمان بندی اجتماع مديريت فقر را آغاز کنيم. مفهومی که از جهت تعابير عرفانی برای آن ارايه میشود فقط در آن مورد کاربرد دارد. هم اين طور، روايت مشهور «اکثر اهل الجنه البله»، که از طريق عدهای به اشتباه تعبير و تفسير شده است، در امور شخصی و ارزشی قابل بررسی است. اين روايت هرگز مبنايي برای مهندسی اجتماع نمیدهد چه رسد به اين که ضد عقلانی باشد. واژهی «بُله» تعبير ادبی- عرفانی دارد. خانم جون رابينسون اقتصاددان انگليسی در کتاب «فلسفهی اقتصاد» انتقادی بر گفتهی شيلر که «اگر خدا وجود نداشته باشد همه چيز مجاز است.»، میگويد آيا يک انگليسی بیاعتقاد و خدانشناس معتقد خواهد شد که رانندگی از سمت خلاف مشکلی ندارد؟ يا اين که حقوق و دستمزد کارکنان خود را نپردازد؟ «بيشتر کسانی که اصول اخلاقی را از طريق مذهب آموختهاند حقيقتا اعتقاد دارند هيچ انگيزهی ديگری برای عمل به کار درست وجود ندارد، مگر اجتناب از خشم و غضب الهی.» در اين سخن مفهوم «کار درست» دقيقا تعبيری است که قبلا استفاده کرديم. درست بودن کاری بسته به پيش فرضها و اهداف مديريتی يا مهندسی اجتماع است. اگر نتيجهی به دست آمده مطابق برنامه نبود، اين پيش فرضها دستخوش تغيير و اصلاح میشوند. اشتباه رايج دامنگير رابينسون هم شده است که انگيزهی «کار درست» را با انگيزهی «نيکی» يکی فرض کرده است. عبارت شيلر بنا به خاستگاه خود، تعبيری کلیتر و فراگيرتر از موارد جزيي از قبيل تخلف و سرپيچی را شامل میشود.
اگر واژههای سعادت و رستگاری را با «موفقيت» مقايسه کنيم، فرجام هر کدام ما را با مشکل جدی رو به رو خواهد کرد. مفاهيم سعادت و رستگاری در حوزههای فردی و اعتقادات شخصی سازگار است ولی، مفهوم موفقيت با فرجامی ملموس و قابل پيش بينی همراه است. از اين رو، مفاهيمی کلی از قبيل وجدان، اخلاق، نيکی و رستگاری فرجامی نامتعين دارند. برای نمونه اگر در برابر امر نيکی بدی ملاحظه شود، هيچ نقصانی بر نيکی وارد نمیشود. اگر به گربهای کمک کنيد، انتظاری نيست که گربه به شما ادای احترام کند و چه بسا چنگ بزند؛ در اين صورت، شما به امر نيک شک نمیکنيد. موفقيت خود فرجام امور است و ابزارهای ويژهای برای موفقيت وجود دارد. اگر فرجام امری ميسر نشد، خرد حکم میکند که ابزارهای درستتر و قابل قبولتری برای بهبودی وضعيت انتخاب شوند. اگر شخصی که مديريت قسمتی از امور را در دست دارد تلاشی برای بهبودی وضعيت امور خود ندهد، فرجام کار از دست او خارج خواهد شد.
در يکی از کتابهای دانشگاهی به نام «اصول مديريت و سازمان» نويسنده در مقدمه شعری از مولوی آورده است که: ما سميعيم و بصيريم و هشيم/ با شما نامحرمان ما خامشيم. اگر بتوان تعبيری سازگار با مديريت برای اين شعر پيدا کرد، قطعا اين نوع مديريت مشکلی جدی برای ادارهی سازمان به بار خواهد آورد. اين گونه ايدئولوژی سازی در سطح علوم متعارف ضربهای به پيکرهی نظام وارد میکند. بدين ترتيب، استفادهی بیمحابا از اشعار و متنهای ادبی در مباحث علمی و تحقيقی تنها يک مطلب را آشکار میکند، اين که: مطلبی در ذهن نويسنده وجود ندارد غير از ملغمهای از افکار و عقايد رايج و دم دستی.
کسانی که سر و کارشان با کودکان است هرگز در اندیشهی این که به شهرت خواهند رسید نباشند. مشکلات زیادی در رابطه با سر و کله زدن با جهان کودکان وجود دارد. ما بزرگترها غالبا با بردن نام بزرگان اندیشمند یا هنرمند نام خود را ارزانی رسانهها میکنیم و اندک جایی در کنار بزرگان برای ما دست و پا میشود. همیشه برای جاودانی آنان دورد میفرستیم و خود را بر امواج ماندگاریها میافکنیم. اما، کدام کودکی را میشود نام برده و خود را نمودار ساخت؟ مشکل دیگری که سر راه جشنوارهها و همایشها دیده میشود نفهمیدن زبان هم دیگر است. به نظر میرسد کودک زبان یا اهداف ما را برای برگزاری جشنوارهها نمیفهمد و بخشی از هزینه نیز بر باد میرود. بازتاب یادمانها، نخبهگراییها و تجلیلها همیشه بیش از آن چیزیست که تصور میکنیم. ولی، سادگی جهان کودک ما را از اندیشیدن به این بازتابها فارغ میکند. کسی که در این راه هزینه میکند فقط به یک پز ساده مثلا این که، کودکان سرمایههای این کشوراند قناعت میکند ولی میداند که چنین نیز نخواهد بود. چرا؟
ما که به جهان کودکان هم چون بزرگترها نزدیک میشویم همواره هزینهی این اشتباه را میتوانیم پرداخت کنیم که اینان جهان خرده- ریزهای از بزرگاناند. انگیزهی برپایی جشنوارهها به روال همین سیاق بوده است و از این رو، کم رونق. از نهادهای فرهنگی، کانون پرورش فکری کودکان با این فلسفه که صرفا با جهان خرده ریزه مواجه نیست هم چون نهادی فانتزی و ضروری مینماید. آموزش و پرورش که بخشی از آن با کودکان پر شده است همیشه جنجال برانگیز و مسألهدار بوده است. انتظارات ما بزرگان از نهادهای چنینی بر وظایف آنان سایه میاندازد. اما کانون به یک نهاد ایزوله شده از متن جامعه بدل شده است. خوش بختانه انتظاراتی هم از سوی ما بزرگترها حتا مطرح نیست. از این رو، به سادگی میتواند به زبان کودکان برنامههایی اجرا کند.
نهادهای ما گریبانگیر بزرگاناند. کودکان بیشتر به موضوعات تبلیغاتی میمانند. سادگی جهان آنان به شهرت ما میانجامد. رسانههایی که علاقهمند فضاهای کودکانهاند به اندکی از نوشتههای اینان بسنده میکنند در عوض بزرگانی که چیزی برای گفتن ندارند به واسطهی نامشان صفحاتی با پرترهی متفکرشان نقش میزند. «عروسک سخنگو» ماهنامهی ادبیست که سال نوزدهم را از سر میگذراند: ماهنامهایست برای کودکان 3 تا 100 ساله. خانم زری نعیمی تا زمانی که با کودکان است، با کودکان است. این نوزده سال کم زمانی نیست. رسانههای 4-5 ساله بیش از اینها ادعا دارند و پز ادبیاتی. «نامهای به شهردار» 11 نامه بود از کودکان دبستانی که به هفتهنامهی آذرپیام ارسال کردم ولی پس از چند هفته در گوشهی کوچکی از نشریه فقط با چند نامه نقش بست و ایراداتی اساسی. شهردار که مخاطب اصلی اینان بود شاید فرصتی از کارهای بیشمارش باقی نماند که دست کم از فضای تبلیغاتیشان بهره ببرد. همین کودکان از چاپ شدن نامهشان خرسند بودند اما، این جهان تنگی که برای آنان سپردهایم و قناعتشان را به دست آوردهایم نکبت بار است. داستان کوتاه «نیما کنعانی» پس از چند ماه در یکی از مجلات تبریز چاپ شد.
جشنوارهی عکاسی کودک (حضوری) چندین سال است که بر تبریز ما سنگینی میکند و گره گشایی نیست. ما چند ماه پیش جشنوارهی تئاتر عروسکی را در تبریز تجربه کردیم و از سنگینیاش کاست. در استانداری تبریز شنیده میشود که از برگزاری جشنوارهی دیگری پشتیبانی میشود. بنای شخصیتی کودکان این نیست که برای استقبال از این برنامهها یک هورای بلند بکشند و نشریات را پر از حمایتها و تقدیرها بکنند. مسؤولان هرگز با برپایی جشنوارههای کودک مورد تشویق کودکان نخواهند شد. چرا که ما دست آنان را از رسانهها کوتاه کردهایم و بزرگ منشانه آنان را به قناعت در سخن و نظر عادت دادهایم.
معنا از این رویداد ساده پدید میآید که از یک اثر دریافتهای گوناگونی به دست میآید. نمیتوان گفت بالاخره یکی از آنها باید درست باشد و بقیه نادرست. این گوناگونی دریافت را به گونهی ساده میتوان معنا تعبیر کرد.
شمس: «این که میگفت: عرصهی سخن بس فراخ است، خواستم جواباش گفتن که بل که عرصهی معنی بس فراخ است، عرصهی سخن بس تنگ است.»: لایهای که سخن را پوشش میدهد معناست و سخن: رودی که ما را به پهنهی دریا میرساند.
وقتی دریافت یا معنای خود را از یک اثر جمله بندی میکنیم از عناصر و مواد خود استفاده میکنیم. این معنا خود موضوعی تازه میشود که میتوان گفت مایهی اصلی آن همین اثر بوده است با بیان و تعبیری دیگر. پس معنایی که غنای هنری و معنوی بیشتری دارد حادثهی نویی را میپرورد.
معنا، هم چون قطرههای باران که انسان را خیس میکند، سرچشمهی رویداهاست.
نشانه کوچکترین واحد معناست. نشانه بر یک عنصر مینشیند (برمیخیزد) و معنا از ارتباط دو نشانه. از ارتباط دو شی معنا متولد میشود که گاه به اندازهی این دو شی واقعیت پیدا میکند. این که از بین اشیای بیشمار این دو شی به هم مرتبط میشوند، چندان قابل دفاع نیست.
در یک اثر تنها یک نقطه دیده میشود. این نقطه یک نشانه است ولی آیا معنایی از این اثر نمیتوان مراد کرد؟ در این جا یک نقطه وجود دارد با پیراموناش. معنا: یک نقطه و غیر نقطه. این سادهترین معناییست که از یک اثر انتزاعی میتوان به دست آورد.
سادهترین عکس مربوط میشود به یک نقطه. حفره معناییست افزون بر دستهای از نقاط. یعنی، جمع نقاط مفهوم حفره نمیشوند. برای بار آوری حفره در اثر به نقطهها یا نشانههای زیادی نیاز است. بعد یا عمق، سایه- روشنهاییاند که از نقطههای کم رنگ- پر رنگِ به مراتب زیادی تشکیل شده است. ولی در تعبیر عکس بعد را یکجا به عنوان نشانه برمیگزینیم.
خلا واژهایست که علاوه بر نشانهها، اندوختههای ذهنی ما را در معنادهی اثر صورت بندی میکند: باید بدانیم پُر چیست و اگر این پُری از میان برخیزد فضای مانده چه سایهای بر زندگی و فلسفهی انسان مینهد.
این پرسش که خلا چه سایهای میتواند بر زندگی بیندازد، مفهومیست که مصداق بیرونی ندارد ولی، معنایی تولید میکند که دست کم در شرق مهم بوده است: هم چنین سایهی شوم مرگ در عکس کرکس.
مرگ واژهایست خالی شده از زندگی. زندگی پریست. از آن چه گوهر زندگیست با خالی کردن عناصر و نشانههای آن بدان دست مییابیم. چه گونه این نشانه را در عکس میآوریم و چه گونه آن را معنا میکنیم؟ کسی که از تصویر کردن پری زندگی ناتوان است در معنای مرگ سختی زیادی خواهد داشت.
حفره را اگر «نمیدانم» بگیریم و نقطه (گوی) را «میدانم»، گفتن «نمیدانم» به همان اندازه دشوار خواهد بود که آفرینش حفره. ما گاه نمیدانیم در کجا باید بگوییم «نمیدانم»، چرا که گفتن آن آگاهی زیادی میخواهد. حفره نقشیست که از نقطه پدید میآید، پس رسم حفره نیازمند دانستن همهی ویژگیهای نقطه (گوی) است.
از آن چه «میدانم» نمیتوانم یکجا سخن بگویم. نشانهای بخشی از دانستههای مرا فرا میخواند و به سخنام وامیدارد. معنای اثر با تماشاگر چنین میکند. و گرنه نشانههای دیداری تنها چشم را به خود فرا میخواند.
نشانهای که مربوط به عکاسیست با دوربین رخ میدهد. عکاس برای رساندن معنای اثر خود از تکنیکهایی بهره میبرد که مفهوم نشانه را دارند. نور پردازی، وضوح و زمینهی اثر به طور یکجا میتواند به عنوان نشانه به کار رود: در این جا نشانه از طریق دوربین ارایه میشود.
واقعیت نقش برجستهی فراواقعیت (متافیزیک) است. برای ورود به جهان متافیزیک لازم است ویژگیهای واقعیت دانسته شود. حقیقت بخش جدا شدهای از هستیست. بخشی از پدیدههاییست که ما را وادار میکند کاری انجام دهیم. افسانهها و احکام اخلاقی و دینی بخشهای جدا شدهای از واقعیتاند. پس، درست و نادرست بودنشان چندوچون آنها را نمیشکافد.
نقطه ما را به اصل موضوع یا واقعیت میکشاند. هم چنان که حفره را در هنر میآوریم، حقایق را نیز از روزمرگی جدا میکنیم و به سرشت انسان پیوند میزنیم.
نشانه کوچکترین لکهی رنگی نیست. بل که نسبت به حس بیننده میتواند مجموعهای از نقاط را به شکل یک تصویر شامل شود. نقطههای رنگی دشوارتر از نقطههای خاکستری معنادار میشوند. رنگ نشانهایست که آگاهی زیادی از بیننده میخواهد.
عکاس با چه فرآیندی معنا را در اثر خود میگنجاند؟
اگر سرچشمهی معنا را گوناگونی دریافت بگیریم، در این صورت این پرسش مفهومی نخواهد داشت. ما برای دفاع از اثر یا نگرهی خود در پی نشانهها و معنای آنها میرویم. معنا در این جا هم چون استدلالهاییاند که نگرهی ما را پشتیبانی میکنند. نمیتوان تصور کرد خدا هستی را آفریده و سپس معانی بین آنها برقرار ساخته است.
عکاس به عنوان یک آفرینشگر نمیتواند ترتیبی دهد که دریافت معانی آنها برای خوانندهی اثر آماده شود.
عکاسی که در پی معنای اثرش برآید، موضوع را از دست خواهد داد. مگر زمانی که عکاس در پی ترکیبی خوب و شایسته از اثری تکراری باشد. در این صورت، او موضوعی آماده دارد که دست به آفرینش معنا میزند.
یک اثر تکراری به گونهی ساده، به نشانه و معنایی بارز اشاره میکند. و گرنه، کوچکترین تغییر در نشانه میتواند موضوعی دیگر باشد. کاربرد واژهی «تکرار» به نگاه کلی تماشاگر برمیگردد.
اگر عکاس از اثر خود سخن میگوید، دست به تعبیر اثر خود میزند. او معنا را از اثر خود کشف میکند: در این مقام او هم چون تماشاگر است. او از نشانههای خود دفاع میکند. در این حال، او با از دست دادن موضوع عکس خود به ترکیبی تازه دست مییابد.
چرا عکاس عکس سیاه- سفید برمیگزیند؟ تا عنصر و نشانههای اثرش را به کمترین مقدار خود کاهش دهد. به این ترتیب، او به موضوع مورد نظر خود نزدیکتر میشود. در عکس تک رنگ، رنگ نشانه نیست. از این رو، نشانهها به کمترین خود میرسد و معنای اثر آسان میشود.
برای معنادار کردن یک اثر به سادگی برخی عناصر را یکجا به عنوان نشانه میگیریم و بدین ترتیب مجموعههایی درست میکنیم که دریافت ما را براندوختههای ذهنیمان بنشاند. این است که اثر را به سادگی معنا میکنیم. اندوختههای ذهنی ما این نشانهها را دسته بندی میکند و معنایی نزدیک به محتوای ذهنی به دست میآورد.
کسی که از اثری متأثر میشود میتوان گفت او معنایی از اثر یافته است که ارتباطهای گسیختهی ذهنیاش را به هم پیوند داده است. معنای دیگر برای روان شناس یا منتقد هنری روی میدهد که به مفهوم پیوند محتوای ذهنی و اثر است: معنایی که از ارتباط مؤلف و تماشاگر پدید میآید.
معنایی که از دریافت اثر در ذهن پدید آمده است چندان قابل پشتیبانی و دفاع نیست مگر این که به گونهای بیان شود. این معنای به دست آمده از اثر دوباره در قالب و فرمی دیگر آفریده میشود. این گونه آدمی بر شانههای هم نشستهاند و زنجیری از اندیشهها تولید میشود.
یک اثر تاریخی از ما میخواهد که آگاهیهای تاریخی هم داشته باشیم. عکس یک اسب سرکش، بلند قامت و کشیده در پرتو آگاهی تاریخی ما بیشتر «اسب کوراغلو» معنا میدهد. روستایی که نشانی از «قئیش قورشاق» نباشد معنای «حیدر بابا» را در خود ندارد. یک پرتره یا کنج خانهای که نزدیکی بیشتری با پرترههای شهریار دارد میتواند حیدربابا را در خود داشته باشد. تلقی عمومی ما از پرترهی شهریار همان حیدرباباست. آگاهی زیاد ما از او معنای ما را ویژهتر خواهد کرد.
واژهی «قیر آت» برای کسی معنادار است که حماسهی کوراغلو را بفهمد. هم چنان که واژهی «خط سوم».
گاهی عکسی ما را به خاطرهای خوب یا بد در زمانی پیوند میدهد. این عکس نشانهایست که خاطرهی ذهنی ما را برمیانگیزد. از درگیری این خاطره با زمان کنونی معنا متولد میشود.
تفاوت اساسی درخت با تصویر (عکس) آن در این است که دومی چارچوب بندی شده است. در حالی که اولی از زاویههای گوناگون قابل دیدن است: باغبانی یا عکاسی. عکاس هستی را معنا میکند و تماشاگر عکس او را. تماشاگر از گوشهی چشم عکاس هستی را معنا میکند.
معنای درخت چیست؟ معنای عدد 2 چیست؟ واژهی «معنا» در دو گزاره دارای ارزش یک سان نیستند. آیا معنای 1+1، 2 است؟ که در ریاضیات چنین گفته نمیشود. ویژگی واژهی معنا اگر از نظر علمی بررسی شود، به حوزهی روان شناختی مربوط خواهد شد. معنای درخت در یک «چارچوب» عکاسی مفهوم مییابد که نگاهی عاطفیست.
- «یک خط 1 سانتی متری بینهایت نقطه دارد.»
- «یک خط 1 کیلومتری بینهایت نقطه دارد.»
آیا این بدین معناست که 1 کیلومتر با 1 سانتی متر یکیست؟ ورود معنا در موضوعات انتزاعی هم چون هندسه تناقضاتی از این دست فراهم میآورد. تفاوت جاده و خط در کاربرد واژههاست. واژهی جاده دارای تصویریست که بار معنایی درخور دارد. خط واژهایست هندسی که معنای متداولی ندارد.
خط در عکاسی نشانهایست که دو فضا را به هم پیوند میدهد: اثری که یک صفحهی خاکستری را به دو بخش بریده است. در این صورت به آن خط برش گفته میشود. در جایی که از خط به «سیم»، «طناب» و «شاخه» تعبیر شود مفهوم خودش را خواهد داشت.
تفاوت عکاسی و نقاشی: کاربرد واژهی خط در ابزاریست که خط را به وجود آورده است. نقاش با یک قلمِ مو خطی میکشد که واژهی «خط» را در خود دارد ولی در عکاسی خط به یک چیز واقعی برمیگردد.
وقتی گفته میشود «خط لبهی خیابان»، مجازا چنین تعبیر میکنیم. هم چنین است جادهی دور دستی که به شکل خط دیده میشود.
نقطه، خط، جاده، خیابان و راه (یول) تصویری هندسی به سوی تصویری عاطفیتر (واقعیتر) است. ژرفا یا انباشت معنا به سمت راه (یول) بیشتر میشود. «خیابان» به دلیل قرار دادی بودناش کمتر از «یول» مایهی هنری دارد.
در ریاضیات نتایج منطقی گزاره به جای معنا در هنر مینشیند. در هنر نمیتوان از نتایج منطقی نشانهها و نمادها بهره برد: معنای نشانه. از آن جایی که گزارههای ریاضی در هستی روی نمیدهند، نتایج قطعی به دست میدهد و در هنر از آن جایی که نشانی از هستیست معنا. از این نظر معنا نتیجهی قطعی از پدیدهها و آثار به دست نمیدهد. معنا حضوریست انسانی و از این نظر عاطفی.
عکس ساده شده (انتزاعی) که بیشتر به صورت بندی (فرم) نزدیک است تا مفهومی، بررسی معنا به دشواری صورت میگیرد. هم چون صورت بندی ریاضی یا هندسی از مفاهیم هستی خالیست.
بخشهای دیگر شناخت، از چشم خود معنای هستی را پی میگیرند. آثار هنری از چشم دین یا جامعه شناسی قابل بررسیست و تعبیر به دست آمده مربوط میشود به نظریههای همان حوزه. عکاس دینی یا جامعه شناسی، هنرمندیست وابسته به یک خط فکری.
جا و زمان نمایش آثار هنری خود محل معناست: روزنامه، مجله و کتاب معنای گوناگونی به اثر هنری میدهد. ترکیب عکس با کنار دستیاش (گرچه اصلا عکس نباشد) باری بر دوش معناست. اثری که نجار مینگرد یا استاد دانشگاه، معنایی برپا میدارند که برای منتقد فرهنگی مهماند و شاید برای تماشاگر هرگز مهم نباشد.
معنای هر اثر با کنار دستیاش برای ایجاد خط فکری لازم شمرده میشود. کسی که به دنبال این خط است فضای کلی نمایشگاه برای او مهم است. تماشای یک اثر فارغ از آثار دیگر، معنای همان اثر را میدارد. نگاه تماشاگران، سخنان پدید آورنده و نقدی که بر نمایشگاه نوشته میشود از دید این خط فکری بار معناییست بر آثار.
- کسی نابغه است که به همهی دانش زمان چیره باشد.
- نابغه کسیست که از توبرهی خود بتواند علاوه بر آن چه در آن گذاشته است، بیرون آورد.
- نابغه گفت این مهرهی سفید را من سیاه میبینم.
نابغهی نخست امکانپذیر است ولی با احتمال خیلی کم. نابغهی دوم غیر ممکن است و نابغهی سوم بی معنای متداول. زمانی که گالیله گفت زمین گرد است، این نمیتوانست برای کلیسا چندان مشکل ساز باشد. ولی اگر گفت زمین مرکز هستی نیست، این برای کلیسا معنای ویژهای میتوانست داشته باشد: مردم از این گفتهها میفهمیدند که انجیل اشتباه کرده پس خدا وجود ندارد و مردم به خاطر سوختن در دوزخ مجبور به نیایش نیستاند و غیره. مخالفتهای کلیسا فقط کلیسا را بدنام کرد و نه این که با این گفتهها خدا بیمعنا میشود.
چه گونه یک گزارهی سرراست و علمی به حوزهی اجتماع و مذهب کشیده میشود.
حاکمیت بیمعنایی در کلیسا و تکرار حوادث گذشته و تفسیر نوشتههای پیشین سبب تشنگی شده بود. به هر سویی که معنای تازه بدهد و حادثهای نو بیافریند نظر میشد. هنر نیز همان تأثیر را در مرکزیت زمین گذاشت که نظرات بیباک گالیله. اگر این گزاره درست باشد که تشنگی مذهبی سبب نفوذ معنای تازه در جان کلیسا شد، پس میتوان گفت خودِ مسیحیت تولید کنندهی معنا بود.
تشنگی در معنا و جستوجوی سرچشمهی آن آغازگر تلاشی به سوی حادثههاست. «خلای معنا» به معنای تشنگیست و احساسیست پیش از جستوجوی معنا. پس معنا احساسیست که باید از درون بجوشد هم چون کشف یک مورد: احساس و درک بیمعنایی، خیز به معناست.
کسی که از خلا سخن میگوید، پیش از این احساسی از پری داشته است. نمیتوان تصور کرد که بیاین احساسِ پری مفهومی از خلا داشت: احساسی که به جایی بند نباشد، نامفهوم خواهد بود و در تکرارِ خود فرسوده خواهد گشت.
نمایشگاه عکس با موضوع ابلیس: چه گونه میتوان عکسهایی با این واژه برگزید؟ اگر به معنای این واژه برگردیم دست به تعبیر آن زدهایم: معنای ابلیس و صورت ابلیس. در این جا، معنا پیش از صورت او پدید آمده و آفرینش عکاسی مربوط میشود به صورتبندی همان امور ذهنی از مفهوم ابلیس.
آیا اثر معنا تولید میکند یا معنا مربوط میشود به تماشاگر؟ اگر معنا را ارتباط بین اجزای اثر تعبیر کنیم، در آن صورت چیزیست که از سوی تماشاگر کشف، یا شاید بگوییم اختراع یا تولید میشود. اما اگر معنا را موضوع یا محتوای اثر بگیریم در آن صورت معنا چندان محل بررسی نخواهد بود.
- درخت میگرید.
- نه، درخت آب خود را از تنهی بریده شده بیرون میدهد.
عبارت نخستین شاعرانه است و دومین عالمانه. کدام را میپسندید؟ در کدام موقعیت باید قرار گیریم تا دومی را برگزینیم؟
تکلیف اجتماعی ما بر این است که یکی از آن دو را برگزینیم، و دغدغهی فلسفی ما این است که هر کدام معنای خودش را دارد.
«ما متوجه شدهایم حتا ابرهایی که زمانی مردم افسانهها میساختند، کاملا دلایل علمی دارند. شکل ابرها با متغیرهای علمی صورت میگیرد نه با افسانهها و داستان سراییهای مردم. ستارگانی که چشمک میزنند اکنون آشکار شدهاست که دلایل جوی دارد.»
اکنون دانش، دانستهها و معناهای هستی شناسیاش را بر دیگر گفتارها چیره میکند. منطقی که در گزارههای علمی صورت بندی شده توانایی دریافت معناهای دیگر را ندارد. او عوام زدگی را از گزارههای خود دور میکند تا از آلودگی پاک بماند. اما جملهی اخیر به سختی از زبان یک اندیشگر علمی شنیده میشود. این جملات غالبا از زبان کسانی شنیده میشود که تعبیرهای دست دومی از گزارههای علمی در دست دارند.
بیرون از این که کدام گزاره درست است، معنا مضمون و مفهوم خودش را دارد. درست بودن گزاره قطعا در حوزهی خودش مفهوم دارد. از این رو، نادرست خواندن افسانهها یا جملههای شاعرانه به از دست دادن بخش بزرگی از اندیشهی انسان میانجامد. در این حال، معنا فراتر از درست و نادرست بودن قرار گرفته است.
- «در زمانی دیر که کشتیها پارو میزدند نمیدانستند که علت حرکت کشتی همین پارو زدن است، بل که فکر میکردند روح ابلیس را وامیدارند که کشتی را حرکت دهد.»
این گزاره بندی از داستانهای اسطورهای آشکارا از نگرهی علمی معنادار شده است و سپس برتری دانش امروزه بر آن نشانده میشود. اگر هم چنان بشنویم که «امروزه اثبات شده است...» باز به تعبیر خرد و دانش نوین معنا شده است.
دانش توانایی اثبات خودش را دارد. برتری دانش تنها بر گزارههای خود استوار است.
نیچه: هنر دروغ میگوید. شاعر دروغگوست.
جایگاه این جمله در کجاست؟ او نه هنرمند است و نه دانشمند. بر اساس یک نگرهی هستیشناسی به این جمله دست یافته است. هنرمند نمیتواند هنرش را بدین گونه نقد کند، هم چنان که دانشمند.
عکس دو تخته سنگ عمودی به شکل پیکر زن و مرد.
- زن و مردی فشرده به هم.
- زن و مردی عاشق هم.
معنای نخستین بر احساس دیدگانی نزدیک است و معنای دومی بر احساس عاطفی. عشق واژهایست که باید دوباره معنا شود و از این رو، از آن چه دیده میشود به مراتب فاصله دارد. این گونه تعبیر و تفسیر معنای تحمیلی (یا قطعی) بر اثر است. و در واقع، موضوعی دیگر. و فشرده شدن، معناییست که اثر را به انتها نمیچسباند و سخن را ناتمام رها میکند.
تعبیری که ختم کلام باشد و تعبیری که راه گشا باشد: کدام را برمیگزینیم؟ واژههای تعبیر عکس به گونهای چیده میشوند که خواننده پروای کنار گذاشتناش را دارد. او وسوسه میشود که این بازی را به روال همین تعبیر ادامه دهد ولی به گونهی خودش.
آموزگار خشن کسیست که نتوان سخن او را ترمیم کرد. تعبیر زمخت عکس همان است که خواننده را گیر بیندازد و چارهی او را ببُرد. همین صورت بندی را عکس نیز میتواند در خود داشته باشد: خواننده گاه در چاهِ ویل او گرفتار میشود. به ویژه زمانی که عکاس اثرش را با سخن گفتن توضیح میدهد.
شعر با یک احساس ساده آغاز میشود. با نوشتن عمق مییابد و با خواندن تعمیم مییابد. هنگامی که شعر به قصد خوانده شدن نوشته میشود، عمومی میشود.
چه معنی میدهد که بگوییم: احساس شعری در درون من موج میزند. و این جمله: این شعر احساس مرا به خوبی آشکار میکند. احساسی که نمایش داده نشود (شنیده نشود) هیچ نقشی در پیرامون نمیآفریند. غیر از این، هر گفتاری که عرضه نشود، شنیده نخواهد شد.
این احساس منجر به حقیقت شعری نمیشود. حقیقت اگر مفهومی فلسفی داشته باشد، باید در شعر کنار گذاشت. در فلسفه هر کنکاش و تلاشی به امری میانجامد که با نام حقیقت میشناسیم. در این صورت، شعر از این قافله کنار است.
«لباس فاخر شعر» هم چون هر تلاشی که انسان برای زیباییاش میکند مفهوم خودش را دارد. شعر حقیقت را با لباس فاخر نمیفروشد. بل که لباس فاخر تنها برای بیان منظور است. حقیقتی که دانایی ما کشف میکند به تکنولوژی فروخته میشود.
حقیقت شعر اگر وجود داشته باشد، منطق ویژهی خودش را دارد و منحصر به شاعر است. از این رو، نمیتوان این حقیقت را یافته نامید. «لباس فاخر شعر» زمانی به زبان میآید که فلسفه در کنار شعر مینشیند و اصول خود را میجوید.
معماری خانهها و ساختمانها را با کدام اصل فلسفی میتوان توضیح داد؟ نقطهی درگیری شعر و تکنولوژی در معماری روی میدهد. آیا توضیحی فلسفی برای نقاشی دوران وسطی بر روی دیوارهای کلیسا میتوان فراهم آورد؟
یک ریاضیدان با منطق ویژهی خود میگوید: موسیقی از احساسی مبهم تصویری روشن و متمایز ایجاد میکند. احساسی که برای او ناآشکار است نتیجهای میدهد که در روشهای منطقی امری حقیقی به حساب نمیآید. صدایی که فاصلهی بین نوازنده و شنونده را میپیماید چیزی را باز تولید میکند که به شیوهی منطقی میتوان تصویر نامید.
و. ت. استیس فیلسوفیست که با شعر به بهانهی عرفان پهلو گرفته است. میگوید: اگر جامهی فاخر شعر را از آنان برداریم، آن چه میماند خشک و بیروح و پیش پا افتاده است... نوع تازهای از حقیقت در کار نیست... در عوض اگر نظری به شعر محو و مبهم و بسیار بغرنج امروز بیندازیم، آن چه مییابیم تلاش و جست و جوی معقولات و افکار باریک است و نه حقیقت شاعرانه.
ما زبان اختراعی فراوانی داریم. فیزیک و روان شناسی، هواشناسی و اقتصاد. هر کدام در مرحلهی خود علم شمرده میشوند. بیان رفتار الکترون با رفتار فرد از یک سنخ نیستند. آیا میتوان از قوانین طبیعی سخن گفت و انسان و الکترون را شامل آن دانست؟
- «قوانین طبیعی به دست آمده از روشهای منطقی»
- «روشهای منطقی برای بیان قوانین طبیعی»
کدام را میپسندی؟ نخستین گزاره فضایی شاعرانه است. اما، چه ضرورتی سبب این گزینش میشود؟ گونهای پس راندن فضای خشک طبقه بندی و قانون مندی منطقی.
«حقیقت بیروح» نتیجهی تداخل زبان علمی یا فلسفیست. این ترکیب فیلسوفانهایست که ابزار نجاری خود را برای درمان قلب انسان آورده است. چنین کاری را اگر شاعر انجام دهد همین تداخل انجام خواهد گرفت.
ریاضیدانی میگوید در رمان داستایوسکی دقت کردم که در یک روز دوبار خورشید غروب میکند. لذتی که شاعر از شعر میبرد، آیا قابل مقایسه با لذتی نیست که منطقدان از گزارههای دشوار و بیروح خود میبرد؟ آیا زبانی برای بهرهمند شدن مشترک از واژهی «لذت» برای همهی انسانها در دست داریم؟
فیلسوف تحقیق خود را با به سرانجام رساندن از لذت بهرهمند میشود. کودک نیز کار دستی خود را برای آموزگارش میبرد. زبان آموزگار لذت او را از بین میبرد. شاعر کار خود را به پایان نمیبرد. او تنها توصیف میکند. کالایی برای فروختن ندارد. «منطق خشک و بیروح است.» (- ویتگنشتاین) بسیاری از موارد ریز و درشت در ترکیببندیهای گزارهای له میشوند. همهی خمیدگیهای زندگی تحت چارچوبهای طبقهبندی به پاره خط قرص و محکم تبدیل میشود.
اصولی که منطق بر آن پای بند است و آن چه شعر به آن نظر دارد متفاوت است. شعر در مقایسه با تفکر صنعتی کودکانه است.
عرفان چون فلسفه کلگراست. هنر هم چون دانش جزء نگر است. از این رو، به نظر میرسد این دو به اندازهی عرفان و فلسفه هدفمند نیستند. در سایهی گزارههای عرفانی و فلسفی زبان قطبیده میشود. این گونه قطبیدگی برای عارف یا فیلسوف به منظور معنادار شدن تلقی میشود. بنابر این، زیبایی در هنر در جای هدف مینشیند و گاه معنای آن را به خود میگیرد.
گاه دانش تحت تأثیر دستاوردهای خود گزارههای ادبی را حک و اصلاح میکند. اما، دستاورد دانش از آن خود نیست. صنعت چیزیست بیرون از دانش.
«اگر یک ذره را برگیری از جای/ فرو ریزد همه عالم سراپای»
حظی که فیزیکدان برخوردار از حس شعری میبرد، سبب تعبیری صنعتی میشود: انرژی از بین بردن کامل یک ذره برابر صرف انرژی هستیست. فرو ریختن ارکان شخصیتی هم تعبیری روان شناسانه است.
استیون هاوکینگ فیزیکدان برجستهی انگلیسی مخالف شدید کتاب دائوی فیزیک بود. شاید حق با او باشد، ولی مسلم است که دائو نظریاتی در باب فیزیک هستهای ندارد. و این را هر فیزیکدانی میداند. منطبق کردن رقص شیوا بر تجزیهی ذره تلاشیست برای کشف زبان مشترک. حظ او هم چون حظ کارآگاهیست که سرنخ خود را زیرکانه از دل انسانها بیرون میآورد.
گاه عکاس یا نقاش در توضیح اثر خود کم میآورد. ذهن او تصویر عالی ساخته است ولی برای تبدیل نماد و معنای آن به واژهها چندان مهارت ندارد. شاعر بر عکس اوست: واژههایی دارد برای تبدیل به تصویر. خوانندهی شعر خود باید نقاش باشد برای تصویر سازی.
درد و احساس عاطفی ریشهی مشترک همهی شعرهاست. شعر عاشقانه و شعر سیاسی: موضوع هر دو انسان است و دوست داشتن او. یکی در پی آزادی انسان مبارزه میکند و دیگری در پرهیز از هر گونه خشونت. در زندگی ما تاریکی و روشنایی به یک سان وجود دارد.
عشق به جایی مینگرد و سیاست به جای دیگر. عشق هنجار خود را دارد و سیاست هنجار خود را. اگر سخن عشق در میان است، سیاست رخت میبندد. اگر شاعر به این دو نظر دارد، «در جست و جوی آستان خلوت» معنا مییابد: گونهای تجدید قوا.
گریه کردن برای کسی که چندان اهل مبارزه و زد و بند نیست، کاربرد خوبی دارد. توبه نیز برای کسی معنا دارد که به دو سوی اهریمن و خدا نظر دارد. گرفتاری و هیجان، ناشی از نگاه دو سویه است. یک گام به جلو و یک نگاه به پشت: این از تبعات دوگانگیست.
اين که در شعر بتوان اشعاری در مضمون روان شناسی و فيزيک به دست آورد، نه شعر را بزرگ میکند و نه کشف تازهای قلمداد میشود. همهی اين زمينهها در شعر به احتمال زياد وجود دارد.
در شعر حسی از روایتهای عمومی استفاده میشود. این روایتها با ترکیبهای تازه همراه میشوند و تصویری نو میآفرینند. روایت عام همان افسانهها و ادبیات رایج بین مردم است. واژهی عشق با فضای تازهی فرهنگی همراه شده و از صورت پیشین بیرون میشود.
شعر انتزاعی خط و مرز روشنی ندارد. همین اندازه میتوان گفت که تا چه حد با شعور مردم خود همراه است.
به اندازهای که فضای انتزاعی شعر بيشتر میشود، بازتاب اثر در چند قدمی شاعر روی میدهد. اختراعیست که تجربه نشده است. با تحلیل به حوزهی تجربه وارد میشود.
این گونه شکل بندی را چه گونه میتوان بررسی کرد: z = y + 2.
از نمادهای ریاضی برای چنین کاری استفاده میشود. او باید توضیحی از نمادهای ناآشنا بدهد. هم چنین است که مهرههای شطرنج را اگر به گونهی دلخواه بچینیم، ادامهی بازی شاید ناممکن شود. و اگر به گونهی تصادفی چیده شود، او میپرسد: این اسب چه گونه در این جا قرار گرفته است؟
انتزاع شعر به دو صورت روی میدهد: الف) واژههای کلی و با معنای عمومی، که غالبا تصويری عينی از آنها وجود ندارد: تهی، هیچ و خیال. اين واژهها سختاند چون، صورتهای ذهنی زيادی برای آنها وجود دارد. اين گونه واژهها معمولا در مواقعی که تصويرسازی وجود ندارد ايجاد مشکل میکند.
ب) تصويرها (موضوعها) با صورتهای ذهنی ترکيببندی میشوند و کل جريان عينی تغيير میيابد.
شاعر در شعر خود حضور دارد در صورتی که نتوان از دست او رها شد. گاهی نویسنده نثرش را بر دوش میکشد. تا زمانی که راهی به سوی خوانندگان نیافته، سنگینی آن را تحمل میکند.
این گونه است که انتزاع را تجربه میکند و سپس دست میکشد.
اگر شاعر به جاس شعر نقد میشود چه معنی میدهد؟ همهی شعر او به یک سو نهاده میشود: یا بد و یا خوب.
نقد شعر تنها در حوزهی شعر انجام میگيرد. تجزيهی آن به عوامل نامربوط کل شعر را به نظريههای علمی میگرداند. نقد شعر خواه ناخواه بر اصولی داير است که از عوامل منطقی آن به حساب میآيد. مبانی اساسی اين منطق چندان آشکار نيست ولی برخی مبانی کلی فرض مسلم گرفته میشود.
در نقد، مرگ شاعر فرض اساسی برای تحليل و بررسیست. در اين حد، اثر از شاعر بريده میشود و اثر نویی تولید میشود که مربوط به شعر نیست ولی تعبیر شعر گفته میشود. احساس رضايت شاعر شرط اين نقد نيست.
در جست و جوی به دست آوردن رضایت خاطر شاعر به درجا زدن میانجامد. آن چه گفته شده است، تقویت میشود. شاعر اجازهی کم و کسر کردن اثر خود را نمیدهد.
نقد گرچه شعر را از شعر بودن خود خارج میکند و شاعر را با نارضايتی رها میکند، ولی برای، الف) فهم مشترک انسانها و ب) کسب شناختی از زبان هنر ضروری به نظر میرسد. بايد دلايل (هر چند مقدماتی) چيده شوند تا از موضوعی که بهرهمند میشويم روشن شود. اين دلايل قطعا مربوط به خود شعر نيست.
کسی که با اشيا سر و کار دارد يا به عبارتی، به اشيا تشخص میبخشد، ارتباط اجتماعی او در شکل بیتفاوتی رخ مینمايد. هنرمند از جمله کسانیست که دقت و توجه او به اشيا سبب رشد انديشهی رهايي میشود. جهانِ اشيا گريزگاهیست از همهمهی مردم.
در انديشهی انتزاعی رياضیدان (نه در حد تشخص هنرمندانه)، در حد يک انديشهی سفت و سخت بريده شده از اتفاقات، اين رهايي ديده میشود. از اين جهت، غالبا از محسوسات بريده و به انزوا میگرايد
تفاوت بازی فوتبال و شطرنج در این است که، بازیگران شطرنج مهرهها هستند. و تفاوت رقص با فوتبال در این است که رقص به صورتهای افسانهای میپیوندد. و در شعر واژهها هم چون مهرههای شطرنج به رقص درمیآیند.
اگر از واژهی عشق تصويری حسی به دست میآيد، ناچار همان ارتباط دو نفره است. و اگر تصويری حسی به دست نيايد، از واژهی عشق منظور و تعبير ديگری وجود دارد که مربوط به ساختههای شاعر است. از اين رو، اين واژه در کاربردهای گوناگونی به کار میرود و تصاوير ذهنی منحصر به فرد ايجاد میکند.
واژههای در شعر اگر هم دیگر را معنی نکنند، به کلاف پیچیده میماند. آن چه واژهها را به هم میپیوندد زمینهایست که خواست و منظور شاعر است. در یک تصویر کلی رفتار واژهها به هم پیوسته و منظور شاعر را روشن میکند.
بازی واژهها را همیشه میتوان به هم ریخت و ساختاری نو پدید آورد. در این صورت، واژهها را باید با تغییرات تازه معنادار کرد. هر تغییری اساسا به نقطهای وابسته است که آویزان نماند. شعر به فضای هنر آویخته است و هنر به فرهنگ عام مردم. در این فرهنگ تکنولوژی و هنر به یکسان در کنار هماند. هماهنگ نبودن آنها، سردرگمی به بار میآورد. اگر شاعر حتا برحق باشد، تنها خواهد بود.
مفاهيم کهنه در قالب تصاوير تازه هميشه حيرت افکنانه است و اين رخداد کوچکی نيست. و این که همه چیز به افلاطون و کتاب مقدس میانجامد سخن بیهودهایست.
در حالت کلی، حضور انسان با فرم بندی شی گونه يک سویه میشود. رفتار و بيان اشيا در مقايسه با رفتار و بيان انسانها، همان است که در چشم شاعر ترکيب و تشکيل میشود. بنابر اين، جهان اشيا نسبت به روابط اجتماعی انسانها ساده و بیپيرايه است.
چند مفهوم اساسی را (عموما) از جهان اشيا میتوان استخراج کرد:- زمان مفهومی غيرمتعارف و گاه چند پهلو میيابد.- فرم و ترکيب بندی در اشعار ويژه و منحصر به فرد است.- به شدت درونگرا هستند.- انسان هم چون طبيعت و اشيا نمود میيابد به طوری که، يا اشيا در هيبت انسان و يا انسان در شکل اشيا در میآيد.
به دو دليل عمده انسان به اشيا پناه میبرد: الف) سادگی آنها نسبت به پيچيدگی روابط اجتماعی و انسانی، و ب) نفرت از انسان و انسانی بودن پديدهها. يک پيکر تراش پيکری را تراش میدهد که میخواهد انسان بدان گونه باشد. باغبان که با درختان و گياهان ور میرود و کسی که با حيوانات انس میشود، نسبت به حضور پر دردسر انسان ناراضی هستند. اين گونه رفتار، در کسانی که عمر خود را در خدمت به جذاميان سپری میکنند، در شکل عملگرا ديده میشود.
طبیعت گرایان از حضور پردردسر انسان به طبیعت پنا بردهاند. عشق اگر دوست داشتن گونهی انسان است، بهانهای برای پناه بردن به آستان خلوت میشود. در این جا مردم به حال خود گذاشته میشود.
بر اساس نظر حجمگرایان، شعر ساختاری دو بعدی دارد که بعد سوم آن- که از برخورد آنها حاصل میشود- توسط شاعر کشف و ارايه میشود. مقايسه کنيم با نظريهی نسبيت فيزيک که ساختار هندسی هستی سه بعدی است و بعد چهارم (زمان) به آن اضافه میشود. زمان در نسبيت به همان مقدار انتزاعیست که بعد سوم در شعر حجم. به گونهای ديگر، زمان نسبت به سه بعد طول، عرض و ارتفاع- که عينی هستند- ذهنیست و در شعر حجم، بعد سوم نسبت به دو بعد ساختار شعر (سطح کاغذ)، منحصر به شاعر است و هر کجا که بخواهد ميخ آن را میکوبد.
مایهی اصلی انتزاع شعری تخیل است. اگر از ظرفیتهای اجتماعی بهرهور نشود تخیل ره به جایی نمیبرد.
موسیقی با سازش محلی میشود ولی، عکاسی با چه محلی میشود؟ عکاسی دستارودیست وارداتی. شعر را چه گونه میتوان محلی کرد؟ زبان، ابزار شعر است و این زمینههای محلی را فراهم میکند. اگر زبان محلی در شعر حضور نیابد، بیشتر به تقلید میانجامد. صورت بندی و موضوع شعر از فرهنگ خود رشد مییابد.
«هم بستگی ذهنی انسان در گرو هموار کردن پست و بلندیهای راه کشف و داناییست.» (انسان در شعر معاصر)
این سخن شاعرانه نیست. هموار کردن پستی و بلندی همبستگی نیست، چیره شدن است. این گونه دانایی که با هموار کردن به دست میآید، آشکارا صنعتی شدن ذهن است. ذهن هنرمند به خلاف صنعتگر با پستی و بلندی میسازد.
«این که من فلان چیز را بهمان چیز تفسیر میکنم، چه پیامدهایی دارد؟ این که من فلان چیز را بهمان چیز میبینم، چه پیامدهایی؟» در مورد نخست، من فیلسوفی هستم که شاعرانه میبینم و در مورد دوم، من شاعری هستم که فیلسوفانه میبینم.
فیلسوف و شاعر در نقطهای به هم میخورند که از حوزهی تخصصی خود بیرون میآیند و نگاهی از کنار میاندازند. کنار فیلسوف هنر است و کنار شاعر فلسفه.
نگاه/ برداشت نگاه/ بیان نگاه
این واژهها نقطهی برخورد دو دیدگاه گوناگون را نشان میدهد. وگرنه، چه گونه میتوان سه جور نگاه داشت. نسبیت نگاهها از تلاقی دو دیدگاه ناشی میشود. بنابر این، نسبیت واژهایست از آن فیلسوفان.
برداشت نگاه چیزیست که بر نگاه افزوده شده است. این را میتوان زیبایی هنری نامید. در بیان نگاه، همین زیبایی با کمی تغییر دوباره آفریده میشود. میتوان گفت، هنرمند زیبایی را همواره در پیش چشم خود دارد.
زیبایی در مهرههای شطرنج برای استادکار آن و در عبارات جبری برای ریاضیدان مفهوم مییابد. ولی، شطرنج باز باید سرانجام پیروز شود و ریاضیدان باید گزارهای درست به دست دهد.
زیبایی در شعر تنها بر عهدهی واژههاست. از صدای واژهها گرفته تا ترکیب بندی موضوعی، قالبیست که زیبایی شاعرانه را ممکن میسازند.
با نگاه کردن نمیتوان شیب راه را فهیمد. یا، شیب دیدن ندارد. شیب با مقایسه کردن پیرامون فهمیده میشود. بنا بر این، مفهوم شیب بسته به قوهی بینایی نیست، بل که درجهای از هوش برای آن لازم است.
نسبیتی که در زبان «نگاه» است در زبان هنر نیست. کسی که از اسب عکس میگیرد تضمینی نیست که لحظهای دیگر چنین نگاه کند یا، چنین ببنید. آیا عکاس میبیند یا نگاه میکند. این دو واژه نشان میدهند که «میبیند» چیزیست که از اسب میآید و «نگاه» چیزیست که از عکاس میرود. بررسی این واژهها ما را در ردهی منتقدین مینشاند.
او نگاه میکند/ او میبیند. در این جا عنصر انتخاب وجود دارد. آندره ژید میگوید:
الف. بکوش تا اهمیت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان مینگری.
ب. من پدیدههای تصادفی را ترجیح میدهم.
بدین ترتیب، عکاسی که اسب را میبیند درون موضوع است. عکاسی که نگاه میکند در پی موضوع است. از این روست که امضایش در آثارش نمودار میشود.
ویتگنشتاین: «در فلسفه همواره در معرض این خطریم که اسطورهای از نمادگذاری یا اسطورهای از فرآیندهای ذهنی پدید آوریم. به جای آن که خیلی ساده همان چیزی را بگوییم که هر کسی میداند و باید بپذیرد.» اگر اشتباه نکرده باشم، میتوان نتیجه گرفت که نمادگذاری از گونهی اسطورهای در هنر کار را مشکل نمیکند. در شعر این نمادگذاری شاید محسوس باشد ولی در عکاسی چه گونه است؟ رنگ و نور و زاویه و سرعت میتواند ابزار نمادگذاری باشند. یک ذهنیت اسطورهای سبب این نمادگذاری میشود.
هر شاعر اثر خود را میآفریند و تنها برای یک بار. در طبقه بندیهای منتقدین چند شاعر در یک سبد ریخته میشود. اما نماد گذاری چیزی نیست که همه گیر شود. نمادی که یک شاعر از شاعر دیگر میگیرد، در ترکیب بندی تازه معنای تازه به خود میگیرد.
یکی از شاعران ایرانی: خود من میدانم که گوشههای تاریکی از کارم کشف نشده است.
یک داستان نویس ایرانی: شگردهایم را به رخ نمیکشم، دیگران باید بفهمند.
خداوند کسانی را آفرید که اسرار او را بکاوند و سر از رازهای او در بیاورند. و خدا خود خشنود است که هنوز رازهای زیادی پشت پرده است.
هر ملت به تاریخاش میبالد. به چیزی که بر آن نگاه داشته شود. تبریز به مشروطیت و شمس و... مینازد. شمس تبریز، شمس تبریز نیست، شمس قونیه است. چرا؟ او در پی کسی بود که بفهمد. زبان خودش را داشته باشد. و زبان او را هم بفهمد. او با آشناییاش با مولانا فضیلت او را بگرفت. چیزی که شمس هیچ بدان نمیبالید. چیزی به مولانا میداد که همه چیزش را از او میستاند. چه چیز مولانا شمس را آفتاب قونیه ساخت؟ مولانا پرتوی از شمس میگیرد که زبان او را فراتر میسازد.
«نفاق کنم یا بینفاق گویم؟ این مولانا مهتاب است. به آفتابِ وجود من دیده در نرسد، الا به ماه در رسد. از غایت شعاع و روشنی، دیده طاقت آفتاب ندارد. و آن ماه به آفتاب نرسد، الا مگر آفتاب به ماه برسد. لا تدرکه الابصار و هو یدرک الابصار.» او رابطهاش با شنوندگاناش را و به ویژه مولانا را چنین تعبیر جانسوزانه میکند: سخن گفتن جان کندن است و شنیدن جان پروریدن. شمس که گفتناش سرریز شده است در پی شنیده شدناش است. در حالی که میگوید سخن گفتن مرا حجاب است، باز گوشی مییابد و زبانی درخور. او آفتاب است و مولانا مهتاب. نور مولانا از شمس است. اما آفتاب در پی بازتابیست که نگاه از او خیره نشود. مولانا آن جاست که شمس بر او برآید. هیچ کس توانای دیدن خدا را ندارد ولی او همه را میبیند: آفتاب به ماه میرسد.
شاگردان مولانا، همان فرهیختگان و دانش آموختگان عرفان مولانا طاقت مولانا را دارند ولی طاقت شمس را ندارند. زبان او همه را تخلیه میکند. و مگر خالی شدن چیست؟ فرهیخته کسیست که میآموزد و میافزاید. آفتاب قونیه کسیست که میگوید و بیمقدارش میکند: هر کجا پستیست آب آن جا روَد. وقتی آدمی سبک میشود روی آب میافتد. جان کندن شمس بهر مردم چیزی نشد مگر مولانا. مولانا شنید و جان پرورید. حماسهی آفتاب و مهتاب از تبریز آغازید و در ناکجا پایان یافت.
میگوید: خُم نو اگر چه ترشح کند اما آب را خنک دارد. چیزی از درون میتراود که چیزی در خود نگه دارد. تو خالی میشوی که گوهری را در خود بپروری. «دانش از آموختن فزونی یابد و دائو از کاستن.» گوهری که نخبگان مولانا در پیاش بودند با اندوختن جان میگرفت. شمس از آنان میکاست. از تبریز میکاست. زبان او بد بود. ناخواهندگاناش از خواهندگاناش فزون بود.
تو نازکی، طاقت کلمات بسیار ما نداری. تو میرنجی، ضعیف میشوی. مرا اگر هزار برنجانند هیچ جز قویتر نشوم. و آن چه مرا از پای درنیندازد، قویترم میسازد. (- نیچه) طاقت سخنان شمس را مولانا داشت و این مکان قونیه بود نه تبریز. او که خالیست چیزی برای از دست دادن ندارد. همه چیزش را نقد میکند. ما شمس را داریم پس چیزی نداریم. یحیی و یمیت و یمیتُ و یحیی:
مرده شو تا مُخرج الحی الصمد/ زندهای زین مرده بیرون برکشد.
در نوشتهای که از دوست و نویسندهی عزیز در مورد شادی و شادی آفرینی آمده بود، نتوانستم چیزی ننویسم. نوشتههای دیگری از شادی پیش از این آمده بود، ولی دست اندازیهای زیادی که در متن این نوشتهها وجود داشت، عملا فلسفهی شادی را ضایع میکرد. اما نوشتهی اسدی ساختاری محکم و بنیادی داشت. من پیش از این نوشتم که انگیزهی تولید شادی چیست. هیجان و پاسخ به خواستههای درونی انسان آفرینندهی شادیاند. در نوشتهی «مدیریت ریسک و مدیریت هیجان» به کلیتهای شادی آفرینی اشاره کردم. این نوشته را مرتبط کردم با جشنوارهی تابستانی سازمان فرهنگی هنری تبریز که مدیریت آن بر عهدهی ناظمی بود. اما گرچه کارشکنیهای زیادی از عوامل مدیریتی شهر در آن به وجود آمد، اما اساس نوشتهی همین موضوع بود. واژهی ریسک بسته به شکست یا پیروزی نیست، بل که فی نفسه خود شادی آفرین است. انتهای نامطلوب یا ناخواسته تأثیری در نحوهی شادی ندارد. وارد شدن در میدان هیجان و تولید آثار نو برانگیزانندهی شادیست.
در نوشتهی اسدی نگات خوب و شایستهای آمده بود و من درصدد این هستم که نکتهی مهم دیگری را که به احتمال زیاد در نگر او بوده و پرداخت کافی بدان نکرده بود، اشاره کنم. مدیریت ما در مورد شادی آفرینی دو مشکل دارند: 1. نمیخواهند شادی را موضوع کنند و 2. بلد نیستند که شادی بیافرینند. پاسخ به هیجان سازی جوانان هزینه و فرصت زیادی میطلبد. و مدیران ناتوان ما هرگز در بند این نخواهند بود که کار بیشتر برای پاسخ گویی جوانان را از خواستههای خود تحمل کنند. حتا فراتر از این، پاسخ دادن به هیجانهای جوانان- چنان که در پارهای از نوشتههای اسدی آمده بود- به گونهای گناه و کار ناصواب تلقی میشود. جوان باید به کاری بپردازد که ابدا معلوم نیست فلسفهاش چیست. برای هیچ باید گریه کند و برای هیچ باید بخندد. چرا؟ چون ابدا فلسفهی شادی و غم برای مدیران ما نامفهوم است.
هیجان خود به خود دارای معنای شادیست. و آن چه در شهر ما و کشور ما نیز بحثی در مورد آن هرگز روا نشده است، پرداخت به موضوع هیجان است. واژهی هیجان برای فیلسوفان ما عبارت بوده است با گونهای رگههای عرفانی. ادبیاتی که بنیان شادی را در خود دارد با عرفان گرایی مفرط روحیه ستیزندگی جوانان را به روانی مخربگر و گوشهگیر بدل کرده است. در پرتو تجلیات عرفان مبتذل هیجان تافتهای روی خود بافته است که نه هدف آشکار است و نه انگیزههای زندگی.
در جشنوارهی تابستانی تبریز ما اندکی از پاسخ گویی به هیجانهای هنرمندان را تجربه کردیم. هنرمند هنر را در معرض تماشاگران میگذارد تا پاسخهای درونی و ظاهری آنان را به تولید هنری دیگر به کار بندد. ارایهی هنر در معرض عموم شادی را به روان هنر تزریق میکند که سبب رشد فرهنگ مردم میشود. شکست در این تجربههای هرگز به معنی جایگزینی غم با شادی نیست. کارشکنیهای برخی با این جشنواره در پرتو روحیهی بزرگ هنری هیچ رنگی به خود نمیگیرد. سالیان آینده این روح هنرمندی و مدیریتی آن نشان خواهد داد که شکست در پاسخ به خواستهها تولید غم و رنج نمیکند.
اسب یورغه میرود؛/ حس میکنم گویی/ در تصویرم.
«عکاسی هایکو» یا فتو هایکو ترکیب واژهایست که باید روشن شود. برخیها برای آثار عکاسی شده هایکو میسرایند و برخی نیز از روی اشعار هایکو عکس میگیرند. این تعبیرها از فتو هایکو مشکلاتی دارد هم چون این که اثر پدید آمده ترکیبیست از دو هنرمند. آن چه من در این نوشته از آن پشتیبانی میکنم مربوط به اثریست که شاعرانه باشد. یعنی نشانهایی که برای شعر هایکو تعبیر میشوند عکس را در فضای هایکو بنشانند. از این رو، برای پدید آوردن فتوهایکو بایست بنیادهای شعر هایکو شناخته شود تا عکاسی بر آن بنیادها نهاده شود.
در آغاز دیباچهای از ذن و هایکو را از کتاب ارزشمند «هایکو» اثر جاویدان احمد شاملو و ع. پاشایی میآورم تا مدخلی باشد برای بحث هایکو و عکاسی.
1. واژهی ذن در دو کاربرد کلی و به دو صورت متفاوت به کار برده میشود: یکی در معنای فلسفی یا عرفانی و دیگری از مکاتب بودایی. گوهر این آیین و طریقت به تمام روزنههای زندهگی روحی و عملی مردم چین و ژاپن راه یافته است: نگاه بودایی به اشیا و رویدادها. در این نگاه احساسهای پنج گانه چون بساوایی اهمیت بسیاری دارد. استفاده از این احساسها در پرتو جادوی بودایی همان ذن است. بنا بر این بینش، جان میان خود و چیزهای دیگر جدایی یا دویی نمیبیند: او با رویدادهای پیراموناش یگانه میشود.
2. صورت ظاهر هایکو عبارت از شعر هفده هجاییست: 5- 7- 5 هجاییست برای شعر سه خط. اما، صورت باطنی هایکو ذن است که دل در هایکو بسته است، چرا که شعر است و شعر هم معیار نهاییست. هایکو چندان به زندهگی اشیا مینگرد که به نظر بدیهی میرسد. معنویت هندی و عملی بودن چینی و سادهگی جان ژاپنی که به هم بیامیزند حاصلاش هایکو میشود.
هایکو در پی زیبایی در شعر نیست. بل که، در پی زیبا دیدن رویدادها یا اشیای پیرامون است. شیکی به معبد میرود، دو سکه در صندوق معبد میاندازد و سپس تعظیم میکند و روی نیمکت مینشیند و از نسیم شامگاهی لذت میبرد.
یکی دو سکه انداختم/ خودم را خنک میکنم/ روی نیمکت معبد (شیکی)
چنین رویداد پیش پا افتادهای بنیان هایکوست. و این که چه گونه شاعر با آن زندهگی میکند.
آیینهی شکسته دیگر نقشی نمینمای/ گلهای فروریخته دیگر به شاخه باز نمیآیند.
این شعر هایکو نیست ولی حالتی از جان است که زندگی بر اشیا درونی شده است. دو مورد را در این شعر باید جدا کرد و سپس مورد سوم را شناخت: 1. آیینهای شکسته میشود و 2. گلها فرو میریزند. اما بعد سوم این شعر در ذهن خواننده نقش میزند. آیینهی شکسته گلهای شمعدانی را هزار پاره میکند و دیگر تصویری یکتا نخواهد داشت. گلهای شمعدانی تکرار میشود و بهار آینده دوباره شکوفا میشود. اما آیینهی شکسته هرگز تکرار نمیشود. اما این که اهمیت در این جا آیینه است یا گل شمعدانی، مربوط میشود به نقد و فلسفهی شعر هایکو.
در كتاب پرارزش «هايكو شعر ژاپني» نوشتهي مشترك احمد شاملو و ع. پاشايي آمده است: فلسفه يا فيلسوف، ناداني ما را نشانمان ميدهد اما هايكو، يا به طور كلي شعر، نشان ميدهد كه ما هميشه ميدانيم اما نميدانيم كه ميدانيم.
نخست اين ادعا كه فلسفه ثابت ميكند كه انسان چيزي نميداند، محل مناقشهي زياديست. اين گونه گزارهها هرگز در متن فلسفي قرار نميگيرند. بل كه، گزارهاي ماوراي طبيعي بوده كه دانشِ تمام را از آنِ جهاني ديگر ميدانند. فلسفه، اگر بتواند از عهدهاش برآيد، بر آن است كه «ميدانمها» را از «نميدانمها» جدا كند. گزارههايي را مرتب ميكند كه تنها در حوزهي دانش انسان قرار ميگيرد و آن چه كه نميداند هرگز مورد بحث قرار نميگيرد بل كه بر «سكوت» واگذار ميشود.
ديگر اين كه شعر، طبق نثر كتاب، نميتواند در مورد گزارههاي فلسفي هم چون «دانستن و ندانستن» چون و چرا كند. و كسي كه ادعا ميكند در شعر انسان «هميشه ميداند» گزارهاي فلسفيست نه شاعرانه. در شعر، به ويژه هايكو، هيچ بحث دانايي نيست. آن چه در هايكو روي ميدهد بر «ديدن» و به ويژه «شنيدن» استوار است و اين البته هيچ از اعتبار آن نميكاهد بل كه، مهمترين نقطهي تفاوت فلسفه و شعر را نشان ميدهد. اين كه:
مو! مو/ گاو بيرون ميآيد/ از ميان مه.
تصور كنيد دشتي پوشيده از مه و گاوي که به چهره ميآيد. صداي گاو و اين چهره قوت هايكو را نشان ميدهد. و از اين گزارهي شعري هرگز نميتوان نتيجه گرفت كه انسان «هميشه ميداند». بل كه، انسان در شعر هايكو ميبيند و ميشنود. پس تعميم اين دو كليد واژه به دانايي فلسفي هيچ گرهاي را باز ميكند بل که گرهاي بر كار معرفت هنري ميافزايد. اساسا در هنر هيچ تعميمي صورت نميگيرد و اين كار علم و فلسفه است.
***
آن چه هایکو و عکاسی را برای من یکی میکند اشتراک در زاویهی نگاه هردوست. اگر عکاس نیز با جان خود در اشیا حضور مییابد، نگاه او در اثرش رو میشود. در بیشتر اشعار هایکو برخلاف اشعار فارسی ما، انتزاعی نیست. تمام تصاویریاند که از «نگاه» کردن و «شنیدن» به دست آمدهاند. در شعر حافظ که: «مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو» تصویریست که چشم میبیند. ولی، بند دیگر آن که: «یادم از کشتهی خویش آمد و هنگام درو»، دارای مفاهیمیاند که آشنایی با آنها لازمهی فهم درست شعر است: این که جهان دیگری وجود دارد و خوبان در بهشت خواهند بود و...
در شعر آذری ما بعد سوم ترکیبی مفهومیست:
اوی.../ ساحیلده دوروب سورمهلهنن قیز/ دارا تئللرینی تاپشیر یئللره
این بخش از شعر واژههایی دارد پر از تصاویر عکاسانه، هم چون هایکو. اما:
الیمین هوسین زنجیرلر یئییب/ و بارماقلاریمین یادیندان چیخیب/ قارا هؤروکلرین (علی ستاری)
برای فهم این بخش از شعر لازم است از چند چیز آشنایی داشته باشیم و بنابر این تصویری نیست بل که مفهومیست. تصویر کردن این گونه فضاهای شعر فارسی یا آذری تلاش زیادی نیاز دارد. چنان که شاملو میگوید، نه فقط برای فهم این غزلها بل که حتا برای درست خواندن آن هم تو باید عصارهی همهی فرهنگهای ایرانی و اسلامی و فرآیندهای برخورد این دو فرهنگ را جذب خود بکنی.
نه این که همهی اشعار هایکو از تصویری ناب و ساده برخورداراند، بل که من بخشی از اشعار هایکو را مورد نظر دارم که علاوه بر سادگی فضای مناسبی برای سوژههای عکاسی به دست میدهند: هایکو به سبب سادگی در تصاویر و استفاده از عناصر «دیدن» و «شنیدن» مناسب عکاسیاند.
گاری سنگین/ ژیغ ژیغ کنان میگذرد:/ شقایقهای پُر پَر میلرزند.
شقایق پُر پَر/ بر آنام داشت که اندازهاش بگیرم/ با بادزنام
چه تأسفانگیز است! در میان حشرات،/ راهبهیی تنها
ماه درخشان پاییزی:/ سایههای درخت و علف،/ و سایههای آدمیان
در مورد فتوهايكو بايد گفت، غير از آن چيزيست كه در زير عكسي هايكو نوشته شود. اين گونه نوشتار را عكس نوشته بايد گفت. فتوهايكو عكسيست كه موضوعي با عنوان هايكو در خود دارد. اين گونه آثار كه داراي فضاي انتزاعياند، براي علاقهمندان هايكو موضوعيت مييابد. همهي ويژگيهايي كه براي شعر هايكو شمرده ميشود، در اثر فتوهايكو گرد ميآيد بدين گونه كه، شعر هايكو برخي مفاهيم واژگاني را از دست داده و در عوض فضاي بصري به دست ميدهد.
هم چنان كه در آثار انتزاعي نشانهاي بصري به دقت و با وسواسي تمام برگزيده ميشود، در فتوهايكو نيز اين وسواسي وجود داشته به علاوهي اين كه، اين نشانها داراي مفهوم نيز هستند. «مفهوم» واژهايست كه تفاوت اثر انتزاعي را با فتوهايكو نشان ميدهد. هيچ اثر هايكويي نميتواند بيمفهوم باشد. عكاسي كه به نشانهاي فرم علاقهمند است از پرداختن به مفهوم كم خواهند آورد. از اين رو، زيبايي در فتوهايكو ميتواند در تركيببندي موفق نشانهاي بصري هايكو رخ دهد. يعني اين كه، در پيوند چند نشان اساسي چه اندازه موفق به تعبير هايكو شده است. عكاس فتوهايكو در واقع تعبير كنندهي فضاهاي هايكوست. يا بهتر اين كه بگوييم، فتوهايكو اثريست كه از روي فضاي هايكو به دست ميآيد، و نه برعكس. چرا كه نهادِ شعرِ هايكو در امور واقعي و رخدادهاي طبيعيست. حضور رواني شاعر در متن هستي و اشياي آن موجب برانگيختن شعر ميشود.
هنر برخلاف فلسفه جزیینگر است. هایکو حتا ویژگی منحصر به فردی در جزییات دارد. هایکوسُرا به همهی موارد و رخدادهای پیراموناش از آن چه که چندان به چشم نمیآید، توجه ویژهای میکند.
آری بهار آمده است:
تپهای بینام، در این پگاه/ به مه فرو پوشیده. (- باشو)
در مکانهای بینام،/ شاد و دوست داشتنی/ شکوفههای گیلاسِ کوهی. (- کوشون)
«بینامی» در شعر باشو حایز اشیا و مکانهای بیاهمیت است. «بینامی» در شعر کوشون تصوری از آن چه را به چشم و حواس نمیآید در خود دارد. گلی که در گوشهی پرچین یکه و تنها فقط در نگاه شاعر میدرخشد و او را به شگفتی وامیدارد. چندان بیاهمیت و بینام که هیچ ارتباط کلی برقرار نمیشود.
به بهانهی جشنواره تابستانی تبریز
در مورد فلسفهی شادی و اندوه نظرهای روان شناسی ارایه شده است. اما مدیریت این نظریات برای اجرایی کردن شادی مهمترین موضوع نوشتهی من است. عمومی کردن فرهنگ شادی بین مردم همان چیزیست که من در نخستین جشنواره تابستانی دیدم. موسیقی (عاشیق و آذری)، نمایش زنده، مسابقه و... در بین مردم حضور یافت و امکان مردمی شدناش فراهم شد. هنرمندانی که عرصه را بس فراخ دیدند آمادگی خود را برای ارایهی هنرشان اعلام کردند. هیچ هنری در پشت درهای بسته رشد نکرده است. اگر چه هنر با تخصص همراه است ولی مردم مخاطبین اصلی آن محسوب میشوند. و رکود هنر در شهر ما به سبب همین مردمی نشدناش بوده است. تمامی نمایشگاههای هنری در فضای بسته ترتیب داده شده است و بدین ترتیب هیچ امکانی برای عمومی شدناش فراهم نشده است.
مردمی که هنری کسالت بار دارند اندوه همهی وجودشان را فرا خواهد گرفت. قدرت آفرینندگی در هنر، مردم را شاد نگه میدارد. کسالت و رخوت زمانیست که چیزی نو آفریده نمیشود. هیچ رویدادی دیده نمیشود که مشارکت مردم را بطلبد. هر روز چون دیروز کارهای تکراری و خسته کننده روان مردم را کسالت بار میکند. هنر که بین مردم بدرخشد هم هنرمند را جلا میدهد و هم مردماش هنرمند میشوند.
کسانی که در پشت درهای بسته بحثهای نظری میکنند که چه گونه مردم را شاد نگه دارند و چه گونه مردم را از اندوه برهانند، کاری از پیش نخواهند برد، چنان که تاکنون نبردهاند. اگر نمونهی خوبی از سازمان فرهنگی هنری شهرداری تبریز را نداشتیم، شک هم چنان مدیران و هنرمندان ما را میربود. ولی، این تابستان تجربهای بزرگ برای فراخوان عمومی به هنر، به فرهنگ شادی، به مشارکت با مدیران شهر به دست آوردیم. در این تجربهها میتوانیم از کیفیت برنامهها سخن بگوییم، اما مهمترین بخش آن از آنِ ناظمی عزیز است که دست به این تجربهی بکر و تازه زد. شادی با هیچ نظریه و سخنی مردم کلافهی ما را نمیرهاند. امروز روز کار است. کار و هیجان مردم را شاداب میسازد. تمام چیزهایی که برای کار کردن لازم است در دست داریم. اگر نقدها و ایرادهایی بر این برنامه گرفته شود، به خاطر همین تجربه رنگی نخواهد داشت. فراهم آوردن شادی برای مردم، برای مردمی که سالیانیست در تکرار و کسالت فرو رفتهاند، فقط بار مسؤولیت ما را بیشتر میکند. سنگ اندازی برخیها از روی عادت است. ما همه عادت داریم که «دستتان درد نکند» مدیران را با کمی لج بازی پاسخ دهیم.
شهری که به هیچ کاری مشغول نشده است، شهری که مردماش با وجود هنرش بیهنر مانده است، شهری که برخی مدیراناش خواب زدهاش کرده است، شهری که بیشادی همیشه گریسته و اندوهگین شده است و مردمی که از تکرار حوادثاش کاری ندیده است با یک ریسک مدیریتی همه را متحیر خواهد ساخت. خطر این تجربه از این روست که برای نخستین بار روی میدهد. بی این ریسک و خطر کردنها کاری از پیش نخواهیم برد. مدیر فرهنگی کسیست که به خطر کردن جان میسپارد. و اصولا کار فرهنگی غیر از خطر کردن مفهومی ندارد. نو شدگی از اسباب خطر کردن است. و هنر که همیشه آواز نو در سر دارد با جان سپردن به این خطر رشد مییابد. شاید بتوان گفت سنگ محک یک مدیر باید همین خطر کردن باشد.
در ذات خطر کردن مفاهیمی نو وجود دارد، و در مفاهیم نو همواره شادی درونی دیده میشود. آن چه از شادی پایدار میماند و لحظهای نیست، همین آفرینش مفاهیم تازه است. در مفاهیم تازه نگاه نو نهفته است. یک امر تکراری با نگاه نو به مفهومی تازه بدل میشود. پس در شادی هرگز حوادث تکرار نمیشوند. هیجان ناشی از خطر کردن حوادث نو و بکر میآفریند. واژهی «حادثه» به معنای همین روی داد تازه است. چشمان اندوهبار و کسالت هرگز تجربهی تازهای در بر ندارد.
در مورد نوشتهی «مهسا بدری» که در چند و چون دایرهی شناخت انسان بود و در روزنامه سرخاب چاپ شد.
به نظرم مفهوم «شناخت» با «دانایی» باید متفاوت باشد. مثالهایی که در آن نوشته آمده من با اندکی تغییر و افزوده میآورم. در جایی نوشته شده «شناخت ما زیاد شده». آیا اساسا شناخت ما زیاد میشود؟ زیاد شدن شناخت چندان گزارهی درستی نیست. شناخت چیزی نیست که کم یا افزون شود. اگر شناخت ما زیاد میشود پس باید بتوان آن را کمتر هم کرد: چه گونه میتوانیم شناختمان را کمتر کنیم؟ این پرسش به نظر کمی شوخی میآید.
من چیزی از «تیتان» نمیدانستم. و به نظرم یک فلز گران بهایی میآمد. وقتی خواندم که ماه کیوان است، چیزی بر دانستههایم افزون نشد. ولی از جایی کم شده و در جایی دیگر افزوده شد. یا این که، «دانسته»ی من هم اکنون تفاوت کرد. حتا نمیتوان گفت که اصلاح شد. «اصلاح» را زمانی میتوان به کاربرد که آگاهی امروزین را ملاک قرار دهیم. یعنی این که، امروزه دانش ما از هستی و انسان کاملترین صورت خود را دارد. گزارهای که به هیچ وجه نمیتوان از عهدهاش برآمد. سنگینی این که (امروزه بیش از هر زمان دیگر میدانیم) بر چند حماقت پی ریخته شده است. و تازه این که، مسأله این است که (ما میدانیم)چندان در حوزهی شناخت وارد نمیشود.
من فکر میکردم که اگر از این جا بپرم اتفاقی نمیافتد. اما یک بار که «تجربه» کردم فهمیدم که من نمیتوانم از آن جا بپرم. در این جا چیزی برای من حاصل شده است. چیزی نو به دست آوردهام. یا، تجربهای تازه کسب کردهام. آیا این تجربه هم چون شناخت است که بر من افزوده شود؟ آیا تجربه همان شناخت است؟ وقتی به گزارهای کلی میرسم که «هر انسانی که از این جا بپرد...»، دانش خود را تعمیم میدهم و صورتی دیگر از فهم پی میریزم.
به نظر میرسد افزودن فیزیکی اطلاعات یا آگاهی هم چون افزایش شناخت معنا مییابد. یعنی، شناخت هم چون چیزی فیزیکیست که افزایش مییابد: هم چون آجرهایی که روی هم تلنبار میشود. باید دید چه چیزی در شناخت افزایش مییابد، یا این که اصلا چنین برداشتی چه اندازه کاربرد دارد. به نظر این گزاره که «شناخت ما بیشتر شده» چندان بر شناخت انسانی استوار نیست. یعنی گزارهای نیست که از شناخت انسان برتابد.
چنان چه مهسا بدری نوشتهاند، دریافتهای ما با حواس ما مرتبطاند. آن چه به درون ما میشتابند از سوی همین چند حس انسانیست. پس تجربه چیست؟ شاید بتوان به صورت ساده گفت، ترکیب این چند حواس در ذهن و درون. یعنی تحلیل و برآوردن نیازهای اجتماعی و طبیعی انسان. مثلا، من «دانستم» که تیتان فلز گران بها نیست بل که ماه کیوان است. اما، این دانستن چه گونه بر من حاصل شد؟ آیا من تیتان را دیدم و فهمیدم اشتباه کردهام؟ چنان که بدری گفته است، رسانهها برآورندهی آگاهیهای مناند. در این جا من فقط خواندهام ولی، نه دیدهام، نه شنیدهام، نه چشیدهام و نه لمس کردهام. پس آن چه به درون آگاهی من جهیده است چه گونه چیزی بوده است؟
برای این که بتوانم افزایش فیزیکی چیزی را متفاوت از «افزایش شناخت» نشان بدهم، یک انبار را مثال میزنم. فرض کنیم، وقتی چیزی را دیدم نقطهای در ذهنام پدید آمد. و این نقطه یک چیز برجستهی فیزیکیست: هم چون یک گوی حجمی. این گوی فیزیکی بر دیوارهی مغزم چسبیده و خاطرهای از آن را بر خود دارد. مثلا اسبی را دیدم با رنگهای گورخر. این لکه یا گویِ حجمی مشخصاتی دارد ویژهی خود که فقط این اسب را نشان میدهد (که چنین چیزی هنوز اثبات نشده است). من میبینم و گویی در ذهنام میدرخشد، پس من چیزی بر مغزم افزودم. مثل یادداشتهایی که هر روزه بر فایلهای رایانهام میافزایم. این فایلها دارای وزن و اندازهاند ولی با مشخصات دیجیتالی. آیا رایانه با این افزودگیهای فیزیکی دارای شناخت شده است؟ آیا هر روزه با افزایش نوشتهها و ذخیرهی آنها، شناخت او هم افزایش مییابد؟ این مقایسه گرچه درست نیست، ولی منظور من از افزایش فیزیکی شناخت را روشنتر میکند.
«شناخت ما بیشتر شده» از آن روست که تلنبار شدن را با افزایش یکی میگیریم. اگر من فهمیدم که تیتان یک فلز گران بها نیست، این «فهمیدن» چه گونه چیزیست؟ آیا مربوط به شناخت است؟ از همان گونهایست که من در اتوبوس شرکت واحد در اندیشهی برنامههای خودم، چشمانام لحظهای از خواندن توقف نمیکنند: تابلوهای فروشگاهها، تبلیغات، نشانهای راهنمایی و رانندگی، روزنامهی دم دست مسافر و...: یعنی من هر روزه اطلاعات انبوهی را در مغزم میفرستم، ولی بر آگاهی من چندان چیزی نمیافتد. پس، دیدن، شنیدن و بساویدن صرف آگاهی نیست، با این همه که چیزی بر من افزوده است.
این که فکر میکنیم با این که سقراط مرد بزرگ و اندیشمندی بوده است با این حال در برابر یک کودک امروزی چندان چیزی نمیدانسته است، حماقتیست از روی غرور. در حوزهی شناخت، مردان بزرگ هرگز در زمان خود فرو نمیروند. ولی در مورد آگاهیهای دم دستی چون استفاده از رایانه، وصول چکها، محاسبات فنی و... البته با زمان همراه بودهایم و نسبت به گذشتگان بسیار «میدانیم».
بنابر این، شناخت را با دیدن و افزودن یکی نمیتوان گرفت. یک پرسش منظورم را روشنتر میکند: آیا شناخت ما از هستی نسبت به زمان زرتشت بیشتر شده است یا نه؟ اگر من به فراموشی دچار شوم، آیا شناخت من از هستی کاهش مییابد؟ اگر درصدد پاسخ به این پرسش باشیم، در واقع به همان تناقض «افزایش فیزیکی» دچار شدهایم. برای پاسخ دهنده فراموشی به معنی از دست دادن آگاهیست.
«شناخت» را اگر عجالتا از واژهها و کاربردهای منطق بگیریم، فهم یا دریافت را میتوان از چند وجه به کاربرد: روان شناسی، جامعه شناسی و زیست شناسی. همان گونه که مهسا بدری نوشته است، «شناخت چیزی نیست که نیازمند تجربهی بیواسطه باشد.» اگر شناخت را از ابزارهای فلسفه و منطق بگیریم، بنا به توافق بیشتر منطقدانان هم چون ویتگنشتاین و راسل، گزارههای منطقی فراتر از تجربه قرار میگیرند. برای نمونه گفته میشود: از کاربردهای واژهی «تیتان» یکی هم ماه کیوان است. شاید تیتان نام یکی از گودالهای آفریقا هم باشد. من پس از این که فهمیدم «عشق» حافظ با مولوی متفاوت است به چه چیز دست یافتم؟ به یک گزارهی کلی از عشق. با این حال، به گفتهی نویسنده هر کس عشق خودش را تجربه میکند.
این گونه کلی گویی ما را فراتر از هر تجربه قرار میدهد. هم چون گزارهی مشهور «کل از جز بزرگتر است». این که «هیچ مرد سیاه پوستی نمیتواند زن سفید پوستی باشد» به حوزهی کلی گویی از گونهی گزارههای منطقی برمیخورد و هیچ تجربهای را نمیتواند ثبت کند، و به این ترتیب، هیچ تجربهای هم نمیتواند چنین گزارهای را «خلل» ایجاد کند. اگر ویژگی گزارههای کلی این است که به هیچ تجربهای بند نیستند، پس همهی راههای اثبات تجربی را به روی خود میبندند. این گزاره که «یک نفر نمیتواند هم زمان در دو جا باشد» در پرتو نظریهی کوانتوم که چنین احتمالی را نادیده میگیرد، رنگ نمیبازد. یعنی با این که در علم چنین گزارهای مخدوش میشود ولی خللی بر آن وارد نمیشود. چنان که بر قانون فیثاغورث که «دو خط موازی هم دیگر را قطع نمیکنند» در پرتو نظریهی نسبیت که «دو خط موازی بالاخره هم دیگر را قطع میکنند»، خللی وارد نشد.
تنها نکتهی مشکل من با نویسنده در این است که «شناخت خلل مییابد ولی فهم نه». با پیش فرضی که بدری برای تعریف شناخت بر خود گرفتهاند مشکلی تولید نمیشود. از این رو، علَم اختلاف من با ایشان تنها در حوزهی تعریف شناخت برپا میگردد.
در برابر اين پرسش كه ماهيت دروغ چيست، غير از مسألهي زبانشناسي چيز ديگري به نظرم نميرسد. رفتار آدمي را به سختي از آن چه به گفته ميآيد، ميتوان جدا ساخت. نيمي از انگيزههاي رفتاري ما با آن چه گفته ميشود تشكيل ميگردد. حتا بيش از آن، شناخت انسان با آن چه به زبان ميراند تمام ميشود. از اين رو، واقعيت را نميتوان هماره چيزي مثل مادهاي سخت و بيرون از حيطهي انديشه و تصور فرض كرد. واقعيت از آن چه انديشيده ميشود فراتر نيست، نيز از چيزي كه بيان ميشود فروتر نيست. بنابراين دروغ گفتن نقطهي مقابل واقعيت نيست، همچنان كه درست به معني واقعيت نيست. معياري براي سنجش و برآورد دروغ در دست نيست، غير از معيارهاي قرار دادي و اعتباري. تاريخ علم نشان ميدهد كه سرچشمهی نمود را نميتوان به يك واقعيت مسلم مجزا و وابسته كرد. انتزاع چيز زيادي از موضوع واقعيت به دست نميدهد، غير از اينكه واقعيت و ارتباط دو نمود را به هم ديگر نشان دهد. اما به حكم اين انتزاع، درستي و نادرستي (دروغ) را مي توان جدا و سپس معين كرد. بنابراين، «دروغ» بنا بر فرض (يك حوزهي خاص) ميتواند نقطهي مقابل واقعيت باشد و «راست» نشانگر خود واقعيت.
ادامه مطلب
با اين پرسش هميشگي آغاز كنيم كه: كي و چه گونه جايگاه حقيقي و حقوقي هنرمند را بايد پرداخت؟ چه کسی باید این حقوق را پرداخت کند؟ آيا اين مشكل تقريبا لاينحل تنها از آنِ ماست يا نه؟ و آيا اين مشكل واقعا لاينحل است؟ سخن روي همين پرسش است. اما هنرمند جایگاه خودش را باید بسازد. خود باید تعیین کند. هیچ کسی نمیتواند ارزش آثار او را نشان دهد غیر از این که آثار او با اقبال عمومی روبهرو میشود. این بهترین جایگاهیست که یک هنرمند را به ارزش واقعی خود میرساند. پشتیبانی نهادهای دولتی او را فقط سر پا نگه میدارد.
ادامه مطلب
(سالگرد از دست دادناش)
مردان بزرگ بر خود سخت ميگيرند و مردان كوچك بر ديگران
- كنفسيوس

اثر جاودان حسین صدری
مردمي كه چشم به گذشتگان دوخته است، از حال فرهنگ كنونياش بيبهره است. و هم چنین، اگر از توليد هنر بيبهرهايم ناچار به گذشته رو میكنيم. خوراك فرهنگي ما از حال بريده شده و به گذشته برگشت ميخورد. و اگر از كساني كه تلاش فرهنگيشان ناديده گرفته شود غافل شده باشيم، باز نتيجهاش اين خواهد بود كه چشم و فكرها به گذشته باز خواهد گشت. برگهاي تاريخ هم چنان ورق خواهد خورد و جانها افسرده. به سختي ميتوان پذيرفت كه فرهنگي چنين ديرينه دست از هنر بدارد و كسي را نتوان يافت. موضوع مهم اين است كه، سخن گفتن و نوشتن در مورد اين كسان از ياد رفته است. ما كه بر پروريدهي آنان ميباليم، بايد كه از عهدهي انديشهها و يافتههايشان برآييم. يادوارهها بهانهاياند براي طرح آنان و نه نتيجهي كارشان. و اين يادوارهها گاهي نشانگر اين است كه ما توان نوشتن و سخن گفتن از كارها انديشههاي آنان باز ماندهايم. و كمترين كاري كه ميتوانيم انجاماش دهيم بلند كردن دست آنان است.
ادامه مطلب
برخي فيلمهاي سينمايي آغاز خوبي دارند و برخي پايان خوب. داستاني كه فقط آغاز خوبي دارد، تماشاگر را وادار ميكند كه در برابر فيلم توقف كند و نه چيز ديگر. ولي پايان بد آن بيننده را افسرده ميكند. و داستاني كه پايان خوب و مناسب دارد معناي آن را بيشتر ميكند. آغاز نامناسب داستان بيننده را ميرماند ولي در صورتي كه پايداري كند، پايان مناسب آن به او خواهد فهماند كه چيزي بيش از انتظارش به دست آورده است. از این رو، من ترجيح ميدهم به پايان خوب برسم تا آغاز خوب. ولي اگر به منطق مديريت آگاه باشيم، آغاز خوب پايان خوب خواهد داشت كه به دليل بيتجربگي و شتابزدگي در كارهاي فرهنگي همواره يكي از اين دو را از دست ميدهيم، و گاهي هر دو را (هم چون ادارهي ارشاد).
روزي كه به حوزهي هنري تبريز رفتم براي گرفتن عكسهاي نمايشگاه جهت نقد، نجفي نامام را پرسيد و سپس دستام را گرفته و به معرفي كارهايشان پرداخت. اين شور و شوق او برايم تازگي داشت. كسي از مديران فرهنگي را نديده بودم كه چنين در اشتياق نشان دادن كارهايشان باشد. او به همهي كارمنداناش گفت كه با من همكاري كنند. و خودش از كار كردن خسته نميشد. او پيش از آمدن من به حوزه گروههاي گوناگوني از هنرمندان را گرد آورده بود كه باز در تبريز تازگي داشت. اميد خوبي به كار او داشتم. جواناني كه جايي براي كار كردنشان يافته بودند. كسي كه با آنان رودرو مينشست و سخن ميگفت و برنامهريزي ميكردند. اتاق فكر عكاسي كه با مديريت كريم متقي تشكيل يافت، هم زمان شده بود با تغيير و تحولات انجمن عكاسي در ادارهي ارشاد. نيروي ذخيرهي زيادي در عكاسان، شاعران جوان، گرافيستها و نقاشان گرد آمده بود. تني چند از عكاسان در جشنوارهها فعالانه شركت كرده و رتبهي خوبي به دست ميآوردند. كارهايي كه از انيميشن سازهاي جوان ديدم مرا به شگفتي واداشت. هر يك از اين آثار را به راحتي ميتوانستم در محل حوزه به تماشا بنشينم و به راحتی نقدشان کنم.
پس از مدتي و به دلايلي كه قابل بحث گسترده است، به پايان داستان رسيديم: پايان خيلي بد و دردناك. اين نتيجهي نامناسب هرگونه اميد را در دل هنرمندان براي سالها ميخشكاند. گروههاي متلاشي شده در سردگمي خود به هر چيز فرهنگي بدبين ميشوند انگار كه پايان آن نيز چنين خواهد بود. پايان بد داستان بیهوده بودن كل بن مايه و فلسفهي آن تعبیر میشود. اين پايان نوستالژيك نتيجهاش بيزاري از كارهاي هنري و گوشهگيري ميشود: اي كاش هرگز آغازش نميكردم.

